Friday, February 03, 2006

Extracts of Baba's teaching in Persian= چکیده ی تعالیم مهربابا به فارسی/ نوش جان

گزیده ای از آموزش های آواتار مهربابا

یک راهنمایی عملی برای زندگی روزمره

Extracts from the teachings of

Avatar meher Baba

A practical guide to daily life

محتوا:

پیامی از مهربابا

سکوتی منحصر به فرد

مقدمه مترجم

مقدمه ای از دان ای استیونس

مقدمه کتاب

خلاصه ای از زندگی مهربابا

1. هفت واقعیت

2. تنظیم سازی مادیات نیاز به ادراک روحانی دارد

3. نیاز به تجربه های روحانی

4. نفس محدود توسط قطب های مخالف زندگی می کند

5. عشق ذاتاً مُسری است

6. نجات بشریت توسط عشق الهی

7. تحلیل خودخواهی

8. نارضایتی فرجام خواستن است

9. شهوت، طمع، خشم

10. دور باطل

11. جاده ی خوشبختی

12. وانهادن خواسته ها

13. عشق و خدمت

14. خدمت بدون چشمداشت

15. کارما یوگای واقعی

16. خداوند و فرد انسان

17. ابتدا و انتهای خلقت

18. شکل گیری و عملکرد سانسکاراها

19. ازبین بردن سانسکاراها

20. پاک کردن سانسکاراها

21. عمل و بی عملی

22. راه های ادراک

23. مشکل سکس

24. عشق و جستجوی خداوند

25. مراحل طریقت

26. رسیدن به خودشناسی

27. طبیعت نفس و پایان دادن آن

28. خلاصه ای در مراقبه

29. پویایی های پیشرفت روحانی

30. جنبه های عمیق تر سلوک

31. تناسخ و کارما

32. مایا: بخش یک: ارزش های دروغین

33. مایا: بخش دو: باورهای دروغین

34. مایا: بخش سه: رفتن به ورای کذب

35. مایا: بخش چهار: خداوند و مایا
36. موقعیت خوشبختی
37. خداوند بعنوان عشق بی پایان
38. آواتار

پیامی از مهربابا

"من نیامده ام تا هیچ فرقه، جامعه یا سازمانی را بنا کنم،
نه حتی مذهبی جدید را.


مذهبی که خواهم بخشید دانش وحدت پنهان در کثرت
را آموزش می دهد.


کتابی که من مردم را وادار به خواندنش می کنم،
کتاب قلب است، که کلید اسرار زندگی را در خود دارد.


من مخلوطی خوشایند از را خواهم ساخت.


من تمام مذاهب و فرقه ها را دوباره زنده می سازم
و آن ها را مانند دانه های تسبیح به هم می آورم."

مهربابا

کتاب: خدا سخن می گوید


سکوتی منحصر به فرد

" شکستن سکوت (علامت تجلی عمومی) من خیلی دور نیست.

من آن بزرگترین گنجینه را
که امکان دریافتش برای انسان است می آورم.

گنجینه ای که تمامی گنج های دیگر را شامل می شود،
که برای همیشه باقی می ماند؛
{گنجینه ای} که وقتی با دیگران تقسیمش می کنید،
بیشتر می شود.


برای دریافت آن آماده باشید!"

مهربابا

مقدمه مترجم

این دومین کتابی است که در مهرآباد از مهربابای عزیزمان ترجمه می کنم.
نثر بابا، نثر خاص خودش است که توسط حروف الفبای او بصورت متن خواندنی در آمده است و اعتراف می کنم که فهم آن به زبان اصلی برای اینجانب قدری ثقیل و دشوار بوده است. با سپاس از خودبابا و فرهنگنامه ی کامپیوتری که دارم توانستم این متن را با رضایت نسبی خودم به پایان ببرم.

برای روشن تر شدن و روان خوانده شدن متن فارسی، جدا از ویرگول گذاری های اضافی، تعدادی از لغات متن اصلی در کنار معادل فارسی آورده شده تا کسانی که با انگلیسی آشنایی دارند استفاده ی بیشتری بکنند. از خوانندگان محترم خواهشمندم اگر معادل های بهتری برای لغات فوق سراغ دارند، حتماٌ به اطلاع اینجانب برسانند.

علامت های (پرانتز) که در متن اصلی آمده است به همین صورت در ترجمه آمده است. هرچه در داخل علامت {...} آمده از مترجم است و برای روان تر خوانده شدن متن اصلی به ترجمه اضافه شده است. در متن اصلی، در پایان هرفصل شماره ی صفحات کتاب مرجع آورده شده که در ترجمه، به دلیل مورد نیاز نبودن، نیامده است (بجز در چند مورد که برای رجوع بیشتر در بخش "توجه" به آن ها اشاره شده است.)

در مواردی که مهربابا از اصطلاحات عرفانی شرق (عربی/فارسی/هندی) استفاده کرده اند، اینجانب عین متن انگلیسی را آورده ام و در پرانتز نحوه نگارش پیشنهادی خود را اضافه کرده ام (مثال: fana-e-zahiri که می توان آن را "فنای ظهیری" هم خواند که دور از اشکال نیست!) (البته مشکل فینگلیش نویسی عبارات فارسی در متون و تاریخچه زندگی مهربابا مشکلی قدیمی است که امیدوارم با کمک مسئولان محترم آرشیو مهربابا، یک بار و برای همیشه مرتفع شود.)

امیدوارم ترجمه و انتشار این کتاب (بصورت کتاب معمولی یا در دنیای اینترنت) مقدمه ای باشد برای آشنایی مردم فارسی زبان با مهربابای عزیز، که خون ایرانی در رگ هایش داشته و حافظ عزیز را دوست می داشته است. وقتی جوانان عزیز ایرانی از من می پرسند که "مهربابا کیست؟" ، برایم مایه بسی تاسف است که چگونه همگی ما در طول این سال ها از شناخت این وجود بی نظیر که نسب ایرانی داشته است محروم مانده ایم. تاکنون سه کتاب (ترجمه) از (و در مورد) مهربابا به زبان فارسی در اینجا دیده ام، ولی گمان نمی کنم که این کتاب ها بصورت آزاد و قابل دسترس برای فارسی زبان ها در ایران موجود باشد.

باشد که این اثر جدید آغازی باشد برای شناخت و آگاهی بیشتر مردم عزیز ایران از این وجود نازنین.

با سپاس از برکات وجود الهیش

محسن خاتمی mohsenlove@gmail.com

مهرآباد، احمدنگر، هندوستان

دوشنبه، 25 مهرماه 1384، روز پیوند اولیاء و مربیان = روز جهانی غذا = 17 اکتبر 2005 ( باشد که خوراکی باشد لذیذ برای جان های طالب و تشنه!)


چکیده ای از مقدمه ي دان ای استیونس

An extract from introduction in seventh revised edition of Discourses of Meher Baba (1987) edited byM/s.Eruch B. Jessawala, J. Flagg Kris and Bal Natu; written by Mr. Don. E. Stevens

".... یکی از شگفتی های تماس با مهربابا پذیرش acceptance است.
چارلز پوردوم در کتابش خدامرد
The God Man می گوید، <او>

تاریخ جست وجوی انسان برای روح خویش تعداد اندکی کتاب تولید کرده است که فنون کشف روح را با جزییات بیان کرده باشند. سخنرانی های مهربابا ارمغانی است برای چنین منبع مختصر ادبی. در این کار، که او آن را در دهه 1930 و اوایل 1940 به مریدان نزدیکش واگذار کرد، او روش هایی را برای یکی کردن زندگی روزانه با پیشرفت های روحانی تشریح می کند. او همچنین ساختار خلقت را نشان می دهد و رابطه ی بین شاگرد و آواتار و مرشد را روشن می سازد ....

عشق برای خداوند نیروی هدایتگر در طول راه است...."

Don E. Stevens


مقدمه کتاب

آواتار مهربابا Avatar Meher Baba پیام های بی شماری ارسال کرده و در طول زندگیش آموزش های خود را توسط یک تابلوی الفبا به ماندلیهای نزدیک Mandali (یاران حلقه ی مرکزی) و عشاق خود دیکته می کرده است.
بابای عزیز، در زمان های مختلف، در مکان های مختلف، در تمام مناسبت ها و در مورد تمام موضوعات؛ چه روحانی و چه مادّی، همیشه مطلبی در مورد مشکلات بشریت و روش زندگی انسان برای گفتن داشت.

تاکنون کتاب های بسیاری در مورد این پیام ها و آموزش ها نوشته و منتشر شده اند. نخستین سلسله از چنین سخنانی در ژورنال مهر Meher Journalاز 1938 تا 1942 ، ضبط شده است. در 1948 خود مهربابا آقای چارلز ب پوردوم Charles B. Purdom را برگزید تا این سخنرانی ها را ویرایش و خلاصه کند، تا در سال 1955 در غرب، تحت یک جلد با عنوان "خدا به انسان و انسان به خدا" God to Man And Man to God منتشر سازد. از آن زمان تاکنون، چندین نسخه {از روی این کنتاب} به چاپ رسیده است که آخرین آن ها چنین نام دارد: مهربابا: سخنرانی ها Discourses، ویرایش س. د. دشموک
C. D. Deshmuk، هفتمین چاپ، ویرایش ایرج ب جساوالا Eruch B.Jessawal و جی فلگ کریس J.Flagg Kris و بال ناتو
Bal Natu
(مرتل بیچ Myrtle beach، کارولینای جنوبی، انتشارات شهریارSheriar Press 1987، چاپ سوم، 1955).
به دلیل سادگی، کوتاه بودن و بهینه بودن اثر فوق، کتاب حاضر، بر آن اساس تدیوین شده است.....

این کتاب به کسانی تقدیم می شود که وقت کوتاهی برای مطالعه، بخصوص در امور روحانی، دارند؛ و باابن وجود مایل اند در طریق خودشناسی و کشف حقیقت، از مرشد کامل آواتار مهربابا فیضی ببرند....

درخاتمه آرزو داریم که این کتاب کمکی باشد برای برطرف شدن تمام شک ها در ذهن فرد.
و شاید بتواند پاسخ تمام پرسش های روحانی باشد.

بگذاریم مهربابا، آواتار این عصر، در راه شناخت حقیقت واقعی، در زندگی راهنمایمان باشد.

شادروان ب. ک. کارانی Late B. H. Karani و د. ه. کارانیD. H. Karani


خلاصه ای از زندگی مهربابا

زمانی که بشریت کاملاٌ به رعد سکوت او ناشنوا می شود، خداوند بعنوان بشر روی زمین بدن می گیرد.

آواتار مهربابا که توسط مردمان بسیار بعنوان آواتار avatarیا ناجی این عصر مورداحترام، عشق و پذیرش قرار داشته، از یک خانواده زرتشتی ایرانی در 25 فوریه 1894 در بیمارستان ساسونSasoon Hospital در شهر پوناPune در ایالت ماهاراشترا Maharashtra در هندوستان به دنیا آمد.

آواتار هرگز به دلخواه خودش نمی آید. این موهبت وجود پنج مرشد کامل زمان است که ظهور او را شتاب می دهد و جزییات زندگی او را هماهنگ می سازد تا زمانی که آنان اختیار تمامی خلقت را به خود خالق بسپارند و او را بعنوان آواتار اعلان کنند.

در مورد مهربان Merwan(نام کوچک مهربابا) این پنج مرشد کامل این ها بودند:

1. حضرت باباجان Hazrat Babajan اهل پونا که با بوسه ای بر پیشانی مهربان سرور بی نهایت را در یک لحظه به او داد؛

2. سایی بابا اهل شیردی Sai Baba of Shirdiکه با دیدن مهربان جوان گفت "آه، پروردگار"O-Parvardigar و قدرت بی نهایت را به او عطا کرد؛

3. اوپانسی ماهاراج اهل ساکوری Upansi Maharaj of Sakoriکه با گفتن "آدی شاکتی" Adi Shaktiبه معنی "یگانه ی ازلی" The Ancient One به او درود گفت و دانش بی نهایت را بر او ارزانی داشت.

دو مرشد کامل دیگر 4. نارایان ماهاراج اهل کدگاون Narayan Maharaj of Kedgaon و 5. تاج الدین بابا اهل ناگپور Tajuddin Baba of Nagpurهستند.

مهربان در 1922، در بیست و هشت سالگی، با گروه کوچکی از مریدان خود که توسط شخصیت الهی او جذبش شده بودند وهسته ی مرکزی مریدان نزدیک (ماندلی ها) mandalis را تشکیل می دادند، ماموریت الهی خود را آغاز کرد. آنان نام مهربابا را به مهربان دادند و از آن پس آواتار مهربابا خطاب
می شد.

از دهم جولای 1925 مهربابا شروع کرد به رعایت سکوت. تا زمان مرگش در 31 ژانویه 1969 او کلامی به لب نراند. در طول هفتاد و پنج سال ماموریت آوتاری خود روی زمین، او خودش را در روستایی در نزدیکی شهر احمدنگر Ahmadnagarمستقر ساخت جایی که در طول جنگ جهانی اول یک اردوگاه نظامی بود و سپس به مهرآباد Meherabad شهرت یافت.

مهربابا در ابتدای دوران سکوت خود از طریق یک تخته ی الفبای انگلیسی که توسط ماندلی های نزدیکش خوانده و تفسیر می شد با دیگران ارتباط داشت. سپس او این تخته را هم کنار گذاشت و با علامات مخصوص خودش اشاره
می کرد و سخن می گفت.

در مهرآباد، مهربابا بیشتر کارهای انسانی خود را که شامل تاسیس مدرسه ی شبانه روزی برای پسران، بیمارستان، پرستشگاه و اقامتگاه، اطعام مساکین و همچنین کارهای دورنی معنوی خودش با مست هاthe Masts (روح های خدامست) بود انجام داد.

از 1930 به بعد مهربابا چندین بار به دور دنیا سفر کرد و به این ترتیب، توسط مامورین خود، به کار "کابل گذاری"laying cables برای ماموریت روحانی جهانی خود پرداخت. او برای یافتن "مست" ها به تمام نقاط هندوستان سفر کرد. در موردشان می گوید، "من مادر مست ها هستم. اگر خدایی وجود نداشت، مست ها هم وجود نداشتند." در مورد کار خودش با فقرا، نیازمندان و جذامین او چنین گفت، "هیچ چیزبیش تر از تعظیم کردن به خداوند در تمام این اشکال برای من خوشحال کننده نیست."

در 16 اکتبر 1949، مهربابا با بیست نفر از ماندلی ها(مریدان نزدیک) وارد مرحله ای از زندگیش شد که آن "زندگی جدید"New Life خواند. این یک زندگی بود که چندین شرط و پیمان بر آن حاکم بود: سرشار از ناامیدیhopelessness و ناتوانی helplessness، یک زندگی با پاکی مطلق، وانهادن تمام دروغ ها، گدایی خوراک روزانه و اتکای کامل به خداوند. در آن دوره بابا چنین مقرر داشت که نباید به او بعنوان مرشدان نگاه کنند، بلکه بعنوان یک همنشین و همراه، یک برادر بزرگتر. این زندگی جدید به یک دوران صد روزه در خلوتseclusion منتهی شد و سپس به یک دوران چهار ماهه که "مانوناش" manonash (نابودی کامل ذهن) خوانده شده منتهی شد. وضعیتی که در آن کثرت می رود و وحدت می آید، جهل می رود و شناخت می آید؛ قیدها می روند و آزادی می آید. ذهن که منبع جهل است برای همیشه ازبین می رود: زیرا وقتی ذهن دیگر نباشد، جهلی هم نخواهد بود.

در سال های 1952 و 1956 مهربابا دو سانحه ی عمده اتوموبیل داشت. مهربابا گفته است که هرگاه آواتار می آید او رنج های بشریت آن زمان را
به خودش می گیرد. با این حال، این دو سانحه مهربابا را از دادن دیدارهای عمومی باز نداشت.

در سال های آخر زندگی، مهربابا با ماندلی های زن و مرد خود در مهرآزادMeherazad زندگی کرد. او تا زمان فروانداختن بدنش در 1969 در اینجا زندگی کرد. آرامگاهش (که سامادی samadhiخوانده می شود) در روی
تپه ی مهرآباد است و در بقعه ای قرار دارد که خودش آن را در زمان زندگیش برای مقبره اش تعیین کرد و ساخت.

همه ساله در سالروز مرگش (آمارتیتی) amarthiti که مصادف است با 31 ژانویه، زایرین بسیاری از تمام دنیا برای ادای احترام و بیان عشق خود به مرشدشان به اینجا می آیند.

برای آنان، آواتارمهربابا مهربان ترین پدر بوده و هنوز هست : کسی که آموزش هایش را برای آیندگان در قالب نوشتجات مختلف برجای نهاده است.

این چکیده، گزیده ای است از کتابی به نام سخنرانی ها Discourses

Dara M. Katrak دارا م. کاتراک


  1. هفت واقعیت

هستی، عشق، ایثار، وارستگی، شناخت، کنترل و تسلیم.

من اهمیتی به فرقه، طرز فکر و طبقه؛ یا به انجام آداب و تشریفات مذهبی
نمی دهم بلکه به درک این هفت واقعیت اهمیت می دهم:

1. تنها هستی واقعی از آن یگانه یزدان است: کسی که خود هستی the Selfهر موجود محدود است.

2. تنها عشق واقعی، عشق به این بی نهایت (خداوند) است که اشتیاق شدیدی را برای دیدن، شناختن و یکی شدن با حقیقت (خداوند) برمی انگیزد.

3. تنها ایثار واقعی آن است که در آن، در تعقیب این عشق، همه چیز (بدن، ذهن، مقام، رفاه، و حتی خود زندگی) فدا گردد.

4. تنها وارستگی واقعی آن است که حتی در میانه ی وظایف دنیایی، تمامی افکار و خواسته های خودخواهانه ترک گفته شوند.

5. تنها شناخت واقعی دانستن این است که خداوند ساکن دورنی مردمان خوب و مردمان به اصطلاح بد است، در قدیسان و در به اصطلاح گناهکاران {هست}. لازمه ی این شناخت این است که در هر شرایطی که لازم شود، باید به همه، بطور مساوی یاری کنی: بدون انتظار پاداش؛ وقتی مجبوری در منازعه ای شرکت کنی، بدون ذره ای از دشمنی یا نفرت عمل کنی؛ سعی کنی با داشتن احساس های برادرانه و خواهرانه به هریک، دیگران را خوشحال کنی، و در پندار و گفتار و کردار به هیچکس آسیبی نرسانی __ حتی آنان که به تو آسیب زده اند.

6. تنها کنترل واقعی منضبط ساختن حواس است تا از زیاده روی در خواسته های پست دست برداری، {چیزی} که به تنهایی پاکی شخصیت را تضمین می کند.

7. تنها تسلیم واقعی آن است که حالت فرد در شرایط سخت مختل نشود و فرد، در میان هرگونه سختی، با آرامش کامل تسلیم اراده ی خداوند باشد.


2. تنظیم سازی مادّیات نیاز به ادراک روحانی دارد

درک مشکل بشریت، فقط بعنوان مشکل نان، تقلیل دادن بشریت است به سطح حیوانیت. ولی حتی وقتی که انسان برای خودش هدف تامین مادیات خالص را تعیین می کند، تنها وقتی می تواند در تلاش خود موفق شود که درک روحانی داشته باشد. تا زمانی که مردم این را درک نکنند که بدون جایگزین کردن عشق ایثارکننده بجای منافع شخصی هیچ نقشه و عمل تعاونی در امور اقتصادی عملی نخواهد شد، تنظیم اقتصادی غیرممکن خواهد بود.

درغیراین صورت، بشریت با بهترین لوازم و
کارآیی های مادّی، نمی تواند ازبرخوردها و ناکارآیی ها پرهیز کند.


3. نیاز به تجربه های روحانی

این تمدن جدید بشری که در حال پیدایش است نباید با نظریات خشک روشنفکرانه جان بگیرد، بلکه باید با تجربه های روحانی روح بپذیرد.
تجربه ی روحانی به حقایق ژرف تری دسترسی دارد که برای عقل محض غیرقابل دسترسی است، و نمی تواند از یک هوشمندی یاری نشده زاده بشود. حقیقت روحانی غالباٌ می تواند توسط عقل گفته و بیان شود و به یقین، هوشمندی می تواند در انتقال آن تجربه ی روحانی کمکی بکند.
ولی عقل، به خودی خود قادر نیست به انسان تجربه ی روحانی بدهد یا آن را به دیگران انتقال دهد..... تشریح روشنفکرانه هرگز نمی تواند جانشینی برای تجربه ی روحانی باشد؛ در بهترین وضعیت می تواند زمینه را برای آن آماده کند....

... یک تجربه ی واقعاٌ روحانی نه تنها شامل ادراک روحِ در حال گذر از مراتب مختلف آگاهی می شود، بلکه شامل نگرشی درست نسبت به وظایف دنیایی نیز هست. اگر {روح} اتصالش را با جنبه های مختلف زندگی ازدست بدهد، آنچه داریم یک واکنش عصبی است، که از یک تجربه ی روحانی بسیار دور است.


4. نفس محدود توسط قطب های مخالف زندگی می کند

هستی جداگون separative existence وجود و نیروی خود را از هویت گرفتن خود با یکی از مخالف ها و در تضاد قرار دادن خود با دیگری کسب می کند....

آنچه از هویت گرفتن با گروه های کوچک یا آرمان های محدود حاصل می شود، ممزوج کردن واقعی real merging نفس جداگون نیست بلکه فقط شبیه آن است.
ممزوج ساختن واقعی نفس محدود در اقیانوس زندگی، شامل تسلیم کردن کامل هستی جداگون در تمام اشکال خودش است.


5. عشق ذاتاً مُسری است

عشق را نمی توان با اراده بوجود آورد؛ انسان توسط تمرین اراده در بهترین حالت می تواند انجام وظیفه کند. شخص با تلاش و کوشش شاید بتواند مطمئن شود که رفتارهای بیرونی او، با مفهوم او از آنچه که صحیح است در انطباق است، ولی چنین عملی از نظر روحانی عقیم است، زیرا زیبایی درونی عشق خودانگیخته را کسر دارد.

عشق باید بطور خودانگیخته از درون سرچشمه بگیرد؛ عشق تابع هیچ نوع نیروی درونی و بیرونی نیست. عشق و اجبار هرگز نمی توانند باهم وجودداشته باشند، ولی درعین اینکه نمی توان عشق را بر کسی تحمیل کرد، می تواند توسط خود عشق بیدار گردد.
عشق در ذات خود مُسری
self-communicative است: آنان که آن را ندارند از کسانی که آن را دارند می گیرند. کسانی که آن را دریافت می کنند نمی توانند بدون یک پاسخ که طبیعت آن نیز عشق است، آن را دریافت کنند. عشق واقعی غیرقابل تسخیر است و غیرقابل مقاومت.

{عشق} به گردآوری نیرو و انتشار ادامه می دهد تا زمانی که در نهایت هر کسی را که با آن در تماس است متحول سازد. بشریت توسط بازی آزادانه و بدون مانع عشق خالص از قلب به قلب، به حالتی تازه از وجود خواهد رسید.


6. نجات بشریت توسط عشق الهی

وقتی که تشخیص دهیم که هیچ مطالبه ای بزرگتر از مطالبه ی زندگی الهی فراگیر نیست __ که بدون استثنا شامل همه کس و همه چیز
می شود __عشق نه تنها آرامش، هماهنگی و خوشبختی را در
حیطه های اجتماعی، ملی و بین المللی برقرار می سازد، بلکه با خلوص و زیبایی خودش خواهد درخشید. عشق الهی در برابر حملات دوییت مغلوب شدنی نیست و بیانی از خود الوهیت است. توسط عشق الهی است که انسانیت جدید با نقشه ی الهی میزان می شود.
عشق الهی نه تنها در زندگی شخصی تولید شیرینی محونشدنی و سرور بی نهایت می کند، بلکه عصر بشریت جدید
New Humanity را نیز ممکن می سازد. این عشق تمامی توهمات را می زداید و در حقیقت مستقر خواهد شد. از آرامش و خوشبختی لذت خواهد برد و
به زندگی ابدی وارد خواهد شد.


7. تحلیل خودخواهی

خودخواهی به سبب تمایل برای ارضای خواهش ها در عمل و تجربه بوجود
می آید. خودخواهی زاده ی جهل ریشه ای نسبت به طبیعت واقعی انسان است. آگاهی انسان توسط انباشته شدن انواع مختلف تاثیراتی که در روند طولانی تکامل آگاهی در آن واریز گشته ابرآلوده شده است. این تاثیرات خود را بصورت
خواهش ها بیان می سازند و محدوده ی عملکرد آگاهی توسط این خواهش ها
مقید و محصور می شود.

سانسکاراها sanskaras یا تاثیرات impressions ، پوسته ای را در اطراف حوزه ی آگاهی تشکیل می دهند. حلقه ی سانسکاراها منطقه ی محدودی را شکل می دهند که آگاهی فردی فقط در آن منطقه می تواند متمرکز باشد.

برخی از خواهش ها فقط بصورت بالقوه وجود دارند، ولی برخی دیگر می توانند به عمل درآیند. ... زمانی که یک خواهش قدرت کافی گردآوری کند، برای ارضا شدن، خودش را به صورت کردار و فعل درمی آورد.


8. نارضایتی فرجام خواستن است

محدوده ی خودخواهی مساوی با محدوده ی خواسته ها است.
به سبب موانعی که خواسته های گوناگون ایجاد می کنند، برای روح ناممکن می شود که وجود واقعی خود را آزادانه و کامل بیان کند و زندگی، خود-محور و باریک می شود. تمامی زندگی شخصی نفس پیوسته در چنگال خواسته ها است، این یعنی طلب ارضای خواسته ها توسط چیزهایی که عوض می شوند و ازبین می روند.... بنابراین، احساس بزرگی از عدم رضایت همراه با تمام انواع نگرانی ها وجود دارد.


9. شهوت، طمع، خشم

شکل های اصلی که نفس ناکام خودش را با آن ها بیان می کند شهوت، طمع و خشم هستند. ... شهوت بیانش را توسط بدن جسمی پیدا می کند و به تن علاقه دارد. این شکلی از وابستگی است به سپهر فیزیکی physical sphere.

طمع حالتی از بیقراری قلب است و در اساس از میل بسیار به قدرت و ثروت تشکیل شده است. بنابراین، طمع همیشه حوزه ای بی پایان برای فتح کردن دارد و فرد بطور پیوسته ناراضی است. بیان های اصلی طمع با بخش عاطفی انسان رابطه دارند.
این شکلی از وابستگی به سپهر لطیف
subtle sphere است.

خشم بخار fume یک ذهن رنجور است {که} توسط عقیم ماندن خواسته ها ایجاد می شود. خشم نفس محدود را خوراک می دهد و برای سلطه جویی و تهاجم مصرف می شود. هدف آن برداشتن مانع موجود بر سر ارضای
خواسته ها است. هیجان خشم، نفس و غرور و خودبینی را تغذیه می کند و بزرگترین حامی نفس محدود است. ذهن جایگاه خشم است و بیانات آن بیشتر توسط فعالیت های ذهنی صورت می گیرند.
خشم نوعی وابستگی به سپهر ذهنی
mental sphere است.

بدن، قلب وذهن، به ترتیب وسیله های بیان شهوت، طمع و خشم هستند.


10. دور باطل

انسان توسط شهوت، طمع و خشم ناکامی را تجربه می کند و نفس
ناکام شده، به نوبه ی خودش، به دنبال ارضا کردن شهوت و طمع و خشم است. اینگونه، آگاهی انسان در دور باطل ناکامی های بی پایان گرفتار آمده است. ناکامی وقتی بوجود می آید که شهوت، طمع یا خشم در بیان کردن خود عقیم می مانند. ... در نتیجه، خودخواهی که پایه ی مشترک این سه عادت است، علت نهایی ناکامی ها و نگرانی ها است.
این {روند باطل} خودش را شکست می دهد. {نفس} از طریق
خواسته ها خواهان ارضای خود است، ولی فقط در کسب نارضایتی
بی پایان توفیق می یابد!


11. جاده ی خوشبختی

خودخواهی در نهایت به نارضایتی و ناکامی منجر می شود زیرا که خواسته ها بی پایان هستند. بنابراین مشکل خوشبختی همان مشکل انداختن خواسته ها است. بااین وجود، خواسته ها نمی توانند بطور موثر توسط سرکوب کردن مکانیکی مغلوب شوند. فقط با دانش است که

می توانند ازبین بروند. هرآنچه که در زندگی لذت برده ای اینک هیچ است. هرمقدار که در زندگی رنج برده باشی نیز در حال حاضر هیچ است. تمامش توهّم بوده است.

این حق شماست که خوشبخت باشید و بااین وجود، شما با خواستن چیزها ناشادی خودتان را خلق می کنید. خواستن منبع بیقراری دایمی است. ...

درک پیوسته ی عبث بودن خواسته ها، در نهایت شما را به شناخت knowledge رهبری خواهد کرد. این شناخت از خویش Self-knowledge به شما آزادی از خواسته ها را عطا می کند، که شما را
به جاده ی خوشبختی پایدار راهنمایی خواهد کرد.


12. وانهادن خواسته ها

خواسته ها باید با دقت از نیازها تفکیک شوند. غرور و خشم، طمع و شهوت، همگی شکل های مختلفی نیازها هستند. شاید فکر کنی، "من هرچه را نیاز دارم می خواهم." ولی این یک اشتباه است. اگر در یک صحرا تشنه باشی، آنچه نیاز داری آب خوب است و نه لیموناد. تا زمانی که انسان بدن دارد برخی از نیازها وجود دارند و برآوردن آن نیازها لازم است. ولی خواسته ها تولیدات تخیلات احمقانه هستند. اگر خوشبختی بخواهد وجود داشته باشد، این
خواسته ها باید با شدت تمام کشته شوند. همانگونه که خود وجود خودخواهی از خواسته ها تشکیل شده، وانهادن خواسته ها یک روند مرگ می شود.
مردن به معنای معمولی یعنی جداشدن از بدن، ولی مردن در معنی واقعی آن یعنی جداشدن از خواسته های پست.

کشیشان با کشیدن تابلوهای تیره و غم افزا از بهشت و دوزخ، مردم را برای مرگ کاذب آماده می کنند؛ ولی مرگ آنان توهّمی است زیرا که زندگی یک پیوستار ناگسسته است. مرگ واقعی بازایستادن خواسته ها است و به تدریج فرا می رسد.


13. عشق و خدمت

منشاء خودخواهی و متحول کردن آن به بیخودی

طلوع عشق مرگ خودخواهی را آسان می کند. بودن، یعنی مردن توسط عشق ورزیدن being is dying by loving . اگر نمی توانید به یکدیگر عشق بورزید، پس چگونه می توانید آنان را که شما را شکنجه می دهند دوست داشته باشید؟ مرزهای خودخواهی توسط جهل ایجاد شده اند. وقتی که فرد درک می کند که می تواند با گسترش محدوده ی علاقه ها و فعالیت هایش رضایت عظیم تری داشته باشد، او به سمت زندگی خادمانه پیش می رود. در این مرحله او بسیاری از خواسته های خوب دارد....

به نوعی می توان گفت که حتی خواسته های خوب شکلی از خودخواهی روشن ضمیرانه و گسترش یافته enlightened and extended selfishnessهستند؛ زیرا مانند خواسته های بد، آن ها نیز در حوزه ی دوییت domain of dualityحرکت می کنند. ولی چنانکه انسان به خواسته های خوب بپردازد، خودخواهی او مفهومی بزرگتر را درآغوش می کشد، که نهایتاٌ به نابودی خودش ختم می شود. {او} بجای اینکه فقط سعی کند نمایش بدهد، جالب باشد و تصرف کند، می آموزد که برای دیگران مفید باشد.

خواسته هایی که وارد ساختار نفسانی شخص می شوند یا خوب هستند و یا بد. خواسته های بد را معمولاٌ شکل هایی از خودخواهی می خوانند، و خواسته های خوب را شکل هایی از بیخودبودن forms of selflessness می خوانند. بااین وجود، هیچ خط معیّن و مشخصی خودخواهی را از بیخودی جدا نمی کند.
هردو در حوزه ی دوییت حرکت می کنند واز نقطه نظر غایی، که به ورای نیک و بد می رود، تمایز بین خودخواهی و بیخودی عمدتاٌ در محدوده {ی عملکرد}
range است. ... (این دو) مراحلی از زندگی نفس شخصی هستند و این دو مرحله با یکدیگر در توالی هستند.

خودخواهی وقتی بوجود می آید که تمام خواسته ها بر محور فردیت باریک متمرکز باشند. بیخودی وقتی بوجود می آید که این سازمان خام خواسته ها از فروپاشی رنج می برد و پراکندگی عمومی در خواسته ها وجود دارد، نتیجه اینکه آن ها سپهری بس وسیع تر را دربر می گیرند. خودخواهی، باریک سازی
علاقه ها به یک حوزه ی محدود است؛ بیخودی تعمیم و وسیع کردن علاقه هاست در حوزه ای گسترده. ...

قبل از اینکه کاملاٌ به ورای حوزه ی دوییت برویم، خودخواهی باید به بیخودی دگرگون شود. پایداری و انجام مداوم اعمال نیک، خودخواهی را مستهلک
می کند. ... (عمل) نیک پیوند اصلی بین رونق و مرگ خودخواهی است. ...
خوبی کردن وسیله ای است که روح جهل خودش را {با آن} برطرف می سازد.

معنویت: نگرشی مثبت به زندگی

... معنویتspirituality باید مردم را بیشتر انسان کند. این نگرشی مثبت است برای رهاسازی هرچه خیر و شریف و زیبا است در انسان. ... تنها لازمه ی آن این است که وقتی کارهای روزانه را انجام می دهید یا مسئولیت های محوله را، که برخاسته از موقعیت و مکان خاص فرد است، برآورده می کنید، روح دورنی باید از بار خواسته ها آزاد بماند.

کامل شدن یعنی آزاد ماندن از وابستگی های دوییت. ... ولی این آزادی نمی تواند توسط فرارکردن از زندگی، بخاطر ترس از وابستگی، به دست بیاید..... معنویت شامل برخورد کردن مناسب و تمام با زندگی، بدون مغلوب شدن توسط متضادها است. معنویت باید سلطه ی خود را بر تمام توهّمات (هرچقدر هم که جذاب و قوی) مطالبه کند.

یک وجود کامل، بدون پرهیز از تماس با شکل های مختلف زندگی، با وارستگی کامل در میان فعالیت های شدید عمل می کند.

***

توجه:

مهربابا می فرماید:

" از عمل نیک است که روح به خدا گذر می کند."

حال که در مورد خودخواهی و بیخودی از او شنیدیم بهتر است در ادامه ی این فصل نظرات بابا را در مورد خدمت بدون چشمداشت selfless service و
کارما یوگای واقعی
True Karma Yoga نیز بدانیم.)


14. خدمت بدون چشمداشت

... بسیار مهم است که خدمت، حتی وقتی که کاملاٌ بی نفس انجام می شود، توسط ادراک روحانی راهنمایی شود؛ زیرا که خدمت بدون چشمداشتselfless service، وقتی که ناهوشمندانه صورت گیرد، غالباٌ تولید اغتشاش و پیچیدگی می کند. ... به دلیل اثرات جانبی غیرقابل پیش بینی و غیرقابل کنترل، اینگونه اعمال هر یک مشکلی را که حل می کنند، ده مشکل دیگر درست
می کنند. مردمان دنیایی می کوشند با ضدیت با اهریمن مقابله کنند، ولی در عمل، آنان بطور ناخودآگاه آفرینندگان اهریمنی دیگر می شوند.

... اگر عمل قرار است برکتی خالص برای کائنات باشد، باید از ادراک تمام و کمال زندگی برخاسته باشد.... اگرخدمت بدون چشمداشت بخواهد یک موهبت غیر مخلوط برای همگان باشد، باید براساس این ادراک باشد.

آنچه که در نظر شخص معمولی، در شرایطی خاص، یک خدمت تلقی شود، نزد یک مرشد کامل یک ناخدمتdisservice تلقی شود، زیرا او دانشی
بی خطا درمورد موقعیت و ژرفای تقاضاهای روحانی آن موقعیت دارد.
تمایل برای گدایی کردن خوراک بعنوان یک خیرات، تولید سانسکاراهای نامطلوب می کند؛ و با خوراک دادن به کسی که با این تمایل نزد شما
می آید، شاید به او کمک کنید که بار آن سانسکاراها را افزایش دهد. ...
اگر برای این خدمت می کنید که کسی را زیر منت خود درآورید و اگر از این کار احساس غرور می کنید، نه تنها خسارت روحانی به گیرنده ی آن خدمت می زنید، بلکه به خود نیز آسیب می زنید. اگر در حین خدمت کردن از آن لذت ببری و از اینکه کار نیکی می کنی غرورت را پرورش دهی، به عملت وابسته می شوی و درنتیجه خودت را به قید می کشانی..... بنابراین، تنها راه رها ماندن از کارما
karma این است که کاملاٌ از آن خدمت وارسته بمانی.

... ارزش خدمت بستگی دارد به این دارد که چه نوع کار نیک توسط آن تامین شده باشد.... آن نوع بهبودی و سلامت که توسط خدمت کردن مطلوب است بستگی به نگرش انسان دارد، و کسی که روشن ترین دید را از خیر واقعی دارد در موقعیتی است که بااهمیت ترین و باارزش ترین نوع خدمت را ارائه بدهد....

براي بيشتر مردم، مفهوم خدمت كردن بطور جدانشدنی با به دست آوردن نتایج مشخص و معین در دنیای مادی گره خورده است... این نوع خدمتی است که توسط مشتاقان، سیاستمداران، مصلحان اجتماعی و سایر مردمان خوب ارائه می شود. ... بنابراین تا زمانی که مفهوم خدمت به مفهوم نتایج گره خورده باشد، بطور غیرقابل اجتنابی سرشار از نقص است.....

بنابراین، فاصله ای عظیم بین خدمت قبل از تشخیص حقیقت و خدمت پس از دریافت حقیقت وجود دارد. زندگی خدا-انسان یک زندگی {سرشار از} خدمت است: تقدیمی دایمی است به سایر اشکال خودش. این نوع خدمت، که
مشخصه ی زندگی یک انسان خداآگاه است، در اساس با خدماتی که در زندگی افرادی که حقیقت را نشناخته اند یافته می شود، تفاوت دارد.


15. کارما یوگای واقعی

در کارما یوگای واقعیtrue karma yoga ، یا زندگی با عمل کاملperfect action، تنظیم مناسبی بین جنبه های مادی و معنوی زندگی وجود دارد.
در چنین نوع زندگی، آگاهی انسان در قید چیزهای پیش پاافتاده و مادّی نیست، ولی در عین حال اجازه ندارد از امور روزانه ی زندگی فرار کند. ذهن اجازه ندارد تا در زندگی مادّی خواسته های رشد کننده غرقه شود، و نه اینکه مجاز است در سرور روحانی غرقه شود. ذهن باید عادت کند تا از نقطه نظر ادارک معنوی، با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم کند.

تنظیم درست بین جنبه های مادبی و معنوی زندگی توسط دادن اهمیت یکسان به هردو به دست نمی آید. ... روح باید همیشه برتری و تقدم غصب ناشدنیinviolable primacy خود را بر مادّه داشته باشد، بااین وجود، این اولویت توسط پرهیزکردن از، یا مردود کردن مادّه بیان نمی شود، بلکه در عوض،
از مادّه بعنوان وسیله ای مناسب برای تجلیات روح استفاده می شود.

به دلیل آرزوهای مختلف و فراوان ذهن، مادّه تمایلی دارد تا برای خودش نقش مهمی را ایفا کند.... راه اعاده ی شرافت روح این نیست که مادّه را مردود کنیم، بلکه باید از آن برای مطالبات روح استفاده کنیم.

این فقط زمانی ممکن است که روح از تمایل آرزوها آزاد شده و از موقعیت راستین خویش تماماً آگاه گشته باشد. ... او (فرد انسان) در مادّه و محیط اجتماعی ساکن است، بدون اینکه اشتیاق آن ها را داشته باشد و با وارستگی از آن ها، قادر است که آن ها را در زندگی معنوی تبدیل کند.

... دیگر نیازی نیست که از زندگی روزمره و درگیری های آن فرار کنید... بلکه وقتی که چنین بازنشستن در ترس از دنیا یا نبود اطمینان به روح ریشه داشته باشد، در کسب آزادی واقعی کمترین کمک را خواهد کرد. آزادی واقعی در اساس مثبت است و باید خود را توسط سلطه ی بی چون و چرای روح بر مادّه بیان سازد. این زندگی واقعی روح است....

... تمامی چیزهای مادّی این دنیا می تواند برای این بازی الهیdivine game به خدمت گرفته شود؛ و وقتی آن ها چنین مطیع باشند، آن ها وسایل کمکی خواهند شد برای تایید روح از سوی خود.


16. خداوند و فرد انسان

خدا تنها واقعیت است. او واری دوییت های نیک و بد، درست و غلط، ثواب و گناه، مرگ و زندگی، لذت و درد است. چنین جنبه های دوگانه ای به خداوند تعلق ندارد..... وقتی در مورد بی نهایت و بانهایت صحبت می کنید، به آن ها همچون دو چیز اشاره دارید؛ و این دوییت {است}. ... از آنجا که بی نهایت نمی تواند بخش دوم بانهایت باشد، وجود ظاهری بانهایت کاذب است.
فقط بی نهایت وجود دارد. خداوند را نمی توان به حیطه ی دوییت تنزل داد.
در واقعیت فقط یک وجود موجود است و آن روح فراگیر است. وجود بانهایت یا محدود، فقط ظاهری یا تخیلی است.

وجود ظاهری بانهایت:
... اگر به درون نگاه کنید و روح خود را در طبیعت واقعی خودش تجربه کنید، درخواهید یافت که شما بی نهایت هستید و ورای تمامی خلقت. بااین وجود، شما خود را با بدن هویت می دهید. این هویت گیری کاذب به سبب جهل است،

که خود را توسط واسطه ی ذهن موثر می سازد. یک شخص معمولی فکر
می کند که او بدن جسمانی است. انسانی که در معنویت پیشرفت کرده فکر
می کند که او بدن لطیفش است. قدیس فکر می کند که او ذهن است. ولی در هیچ یک از آنان روح شناخت مستقیم ندارد. این {مورد} تفکر خالص مخلوط نشده با توهّم نیست. {مقداری هم توهّم مخلوط دارد.}

روحsoul بعنوان روح {مطلق} Soul بی نهایت است __ وارسته از بدن یا ذهن __ بااین وجود، به دلیل جهل، روح تحت انقیاد ذهن درمی آید و یک "پندارنده" {متفکر یا اندیشمند} می شود، گاهی خود را با بدن هم انگاری می کند و گاه با ذهن. از دیدگاه محدود کسی که به ورای حیطه ی مایا{ سراب یا توهم} نرفته است، افارد بیشماری وجوددارند. به نظر می رسد که به تعداد بدن ها و ذهن ها اشخاص وجود دارند. در واقع فقط یک روح فراگیر وجود دارد، ولی فرد فکر می کند که او بادیگر افراد متفاوت است.

....آن یگانه ی موجود در همه خودش را همچون یکی از همه تجربه می کند. این به دلیل تخیل و پنداشت دروغین است.....

قلمروی آگاهی کامل:

تکامل تدریجی آگاهی از عصر حجر{تا اینک} به انسان منتهی می گردد. تاریج تکامل {موجودات} تاریخ پرورش آگاهی است. میوه ی تکامل، آگاهی کامل است، که مشخصه ی انسان است. ولی حتی همین آگاهی نیز مانند آینه ای است که از غبار پوشیده شده. به دلیل عملکرد سانسکاراها، آن آینه دانش روشن و واقعی طبیعت روح را بازتاب نمی دهد. باوجودی که تماماٌ پرورش پیدا کرده، {این آگاهی انسانی} نه حقیقت را، بلکه ساختارهای تخیلی را بازتاب می کند، زیرا که عملکرد آزادانه اش توسط وزنه ی سانسکاراها منع شده است. علاوه بر این، نمی تواند ورای قفسی که توسط خواسته ها ایجاد شده گسترش داشته باشد و بنابراین در قلمروی خود محدود است.

پیشرفت معنوی:

پیشرفت معنوی از پروردن بیشتر آگاهی تشکیل نشده است (زیرا که در انسان بخوبی پروده شده است)، بلکه در{ گروی} رهاسازی آگاهی از قید سانسکاراها است....

حالت کمال:

در حالت کمال، تمامی آگاهی توسط ناپدید شدن تمام موانع روشن شدگی،
به مصرف می رسد و پایان می گیرد. فتح ناخودآگاه توسط خودآگاه، کامل شده است و انسان پیوسته در شعله ی تمام اشراق منزل دارد و یا با روشنی یگانه گشته است. او خودش اشراق می شود.... فردیت محدود، که مخلوق جهل است، به فردیت الهی بدل گشته است، که نامحدود است.

با نابودی جهل، فردیت بدون مرز می شود. از آنجا که {دیگر} توسط مایاmaya {توهمات} ودوییت های آن جدا و درگیر نیست، از حالت آزادی که در آن، هشیاری بدون موضوع، حضور خالص و سرور روشن وجود دارد، لذت می برد. چنین فردی دیگر هیچ نوع توهّمی که انسان را حیرت زده و متعجب کند ندارد. به نوعی، او مرده است. نفس فردی، که منبع احساس جدایی است، برای همیشه ازبین رفته است. ولی به نوعی دیگر، او با عشقی غیرقابل تسخیر و سروری ابدی، برای همیشه زنده است. او قدرت و خرد بی نهایت دارد و برای او، تمامی کائنات مزرعه ی کار معنوی برای تکامل بشریت است.


17. ابتدا و انتهای خلقت

از كجا و به كجا؟ whence and wither?

تا زمانی که ذهن بشر واقعیت غایی را، همانگونه که هست، مستقیم تجربه نکند، ذهن در هر تلاش خود برای توضیح مبداء و منظور خلقت دچار گیجی و گمراهی است..... ذهن انسان در بهترین حالت خود می تواند در مورد گذشته و آینده ی کائنات حدس های عالی بزند، زیرا که توسط جادوی مایا {توهمات سراب گونه ی ذهن} مقید است. ذهن نه می تواند به شناخت نهایی این نکات برسد و نه می تواند با جهل در مورد آنان راضی باشد. "ازکجا؟" و "به کجا؟" این دو پرسش همیشگی و نیشداری هستند که ذهن انسان را دچار بیقراری الهی می سازند.

آغاز و پایان:

... خود این دو پرسش "ازکجا؟" و "به کجا؟" پیشگمان آغاز و انجامی برای این خلقتِ در حالِ تکامل هستند. آغاز تکامل آغاز زمان است و پایان تکامل، پایان زمان. تکامل هم آغاز دارد و هم پایان زیرا زمان هم آغاز دارد و هم پایان.

در میان آغاز و پایان این دنیای درحال تغییر، دوران های بسیاری وجود دارند؛ ولی در میان و توسط این دوران ها، یک پیوستگی تکاملی کائنات وجود دارد. پایان واقعی روند تکاملی ماهاپرالایا mahapralaya نام دارد{به معنی} نابودی عظیم دنیا، زمانی که دنیا همانی می شود که در آغاز بود: که نامش هیچی nothing است.... تمامی کائنات واقعی، که مخلوق مایا{توهم} است در زمان ماهاپرالایا در هیچی نابود می گردد. گویی که کائنات هرگز وجود نداشته است.

واقعیت بی زمان و مطلق است:

حتی در دوران تکاملی، کائنات در خودش چیزی جز تخیلات نیست. در واقع تنها یک واقعیت غیرقابل تقسیم و ابدی وجود دارد: و آن نه آغازی دارد و نه پایانی. ورای زمان است.... و میلیاردها سالی که گذشته و میلیاردها سال که خواهند گذشت حتی ارزش یک ثانیه را نیز ندارند. گویی که ابداٌ وجود
نداشته اند. آن یگانه حقیقت، مطلق است....

واقعیت و هیچی:

آن واقعیت یکتا در خودش تمام جهان هستی را شامل می شود. آن همه چیز است، ولی هیچی را همچون سایه اش دارد..... بنابراین جنبه ی تکمیل کننده ی آن عدم یا هیچی است. ولی نمی توان به هیچی بعنوان یک هستی مستقل و جداگانه نگاه کرد....

واقعیت و کائنات:
کائنات متنوع و درحال تکامل از مخلوط شدن آن واقعیت یگانه با هیچی بوجود می آید. زمانی که این هیچی درمقابل زمینه ی آن یگانه واقعیت دیده شود، کائنات از آن هیچی برمی خیزد. ولی این را نباید به این معنی انگاشت که کائنات محصول آن واقعیت یگانه است، یا اینکه عنصری از واقعیت دارد. {کائنات} محصول هیچی است و هیچ است.... وقتی که هیچی به آن یکتا واقعیت اضافه شود، محصولش کائنات متنوع و درحال تکامل است.

....این هیچی را میتوان با ارزش صفر در ریاضیات مقایسه کرد. {صفر} در خودش هیچ ارزش مثبتی ندارد، ولی وقتی به عدد دیگری اضافه می شود، آن را بسیار افزایش می دهد. به همین ترتیب کائنات متنوع و درحال تکامل، وقتی با آن یکتا واقعیت ترکیب شود، از هیچی سرچشمه می گیرد.


18. شکل گیری و عملکرد سانسکاراها

در تجربه ی انسانی دو جنبه وجود دارد: ذهنیsubjective و عینیobjective. از یک سو روندهای ذهنی وجود دارند که مواد تشکیل دهنده ی اصلی تجارب انسانی هستند و از سوی دیگر چیزها و عینیت هایی که بر آن دلالت دارند.... بنابراین ذهن انسان خودش را در بین دریایی می یابد که یک سمت آن سانسکاراهای گذشته قرار دارد و در سمت دیگر تمامی دنیای پهناور عینی.

سانسکاراها از تجربه سرچشمه می گیرند:
اعمال انسان براساس عملکرد تاثیراتی که توسط تجارب قبلی ایجاد شده و در ذهن انباشته شده اند انجام می شوند. هرگونه پندار، عاطفه و کردار در گروهی از تاثیرات {ذهنی} ریشه دارند که وقتی به آن ها بصورت عینی نگاه کنیم،
به نظر تغییرات و تبدیلات ذهنی هستند. این تاثیرات، رسوبات تجارب قبلی هستند و در تعیین تجارب حال حاضر و آینده نقش تعیین کننده دارند.
ذهن، در طول روند تجربه کردن، پیوسته در حال ایجاد و گردآوری این تاثیرات است....

سانسکاراهای طبیعی و غیرطبیعی:
سانسکاراها بر دو نوع هستند: طبیعی و غیرطبیعی (براساس روشی که بوجود می آیند). سانسکاراهایی که روح در حین دوران تکامل ارگانیک خود گردآوری می کند طبیعی هستند. این سانسکاراها، همانطور که روح به ترتیب شکل های مختلف فروانسانی را به خود می گیرد و رها می کند، به وجود
می آیند و بنابراین روح به تدریج از مراحل ظاهراٌ بیجان هستی (مانند سنگ
یا فلزات) به حالت انسانی گذر می کند: جایی که آگاهی به شکل کامل خود پرورش یافته است....

سانسکاراهایی که در طول مرحله ی انسانی به روح متصل می شوند، تحت آزادی اخلاقی آگاهی، همراه با مسئولیت انتخاب بین خیر و شر و گناه و ثواب، پرورش پیدا می کنند. به این ها سانسکاراهای غیرطبیعی می گویند.... معدوم کردن سانسکاراهای طبیعی، تا زمانی که نوآموز مورد لطف و شفاعت یک مرشد راستین یا مرشد کامل قرار بگیرد، عملاٌ ناممکن است...

اصلی ترین باها Most original bhas :

اصلی ترین با ، یا توهم، که روح اعظم the Oversoulشیفته alluredآن شده بود، با نخستین تاثیرfirst impression همزمان است. بنابراین، آغاز شکل گیری تاثیرات را علامت گذاری می کند.
شکل گیری تاثیرات در محدودترین مرکز آغاز می شود، که نخستین کانون تجلی روح فردی می گردد. در سپهر زمخت
gross sphere ، کانون این تجلی توسط سنگ {که} سه بعدی و خنثی {است} نشان داده می شود: که بدوی ترین و ناقص ترین شکل آگاهی را دارد. این حالت مبهم و پرورش
نیافته ی آگاهی، به سختی برای شکل و شمایل خودش کفایت می کند و بطرز ناامیدکننده ای برای تامین هدف آفرینش، که قادر سازی روح اعظم به شناخت خویش است، ناکافی است.

آگاهی انسانی:
روح اعظم درنهایت شکل انسانی می یابد، که در آن آگاهی به رشد اعلای خود می رسد: با هشیاری کامل از خود و محیطش. در این مرحله، ظرفیت تعقل بیشترین محدوده ی فعالیت را دارد و در قلمروی خودش نامحدود است.... بااین وجود، درحالیکه آگاهی در شکل انسانی خود بیشترین رشد را دارد، در خودش توانی بالقوه برای خودشناسی دارد. و آن "اراده ی آگاه بودن"the will-to-be-conscious که تکامل با آن {اراده} آغاز شد، در یک مرشد راستینsadguru یا خدا-انسان Man-God، که زیباترین گل بشریت است،
به ثمر می رسد.

پیچاپیچی سانسکاراها:

روح اعظم نمی تواند توسط آگاهی معمولی بشری به خودشناسی برسد، زیرا در انبوه سانسکاراها (طبیعی و غیرطبیعی) پوشیده شده است. آگاهی، همانطور که از مراحل ظاهراٌ بیجان سنگ یا فلز عبور می کند، در نهایت به آگاهی تمام انسانی می رسد {و در این گذر} پیوسته سانسکاراهای تازه ایجاد می کند و در آن ها پوشیده می شود. این سانسکاراهای طبیعی، حتی پس از رسیدن به
مرحله ی انسانی، توسط ایجاد سانسکاراهای غیرطبیعی (از طریق تجارب متنوع و فعالیت های فراوان) افزایش پیدا می کنند.

بنابراین، درطول روند تکامل و همچنین در حین مرحله ی بعدی فعالیت های بشری، اکتساب سانسکاراها بطور بی وقفه ادامه دارد. این اکتساب سانسکاراها را می توان به پیچیدن یک طناب به دور یک عصا تشبیه کرد ( طناب نشانگر سانسکاراها و عصا نشانگر ذهن روح فردی است). پیچ خوردن از ابتدای خلقت آغاز شده است و در طول مراحل تکامل و شکل انسانی ادامه دارد و ریسمان رِزوه شده wound string(پیچ خورده)، نشانگر تمام سانسکاراهای طبیعی و غیرطبیعی است....

انواع سانسکاراها و مراحل آگاهی:

سانسکاراها را می توان براساس تفاوت های اساسی در طبیعت سپهری که
به آن مربوط می شوند طبقه بندی کرد.... آن ها سه نوع هستند: 1- زمخت،
2-لطیف و 3- ذهنی. تفاوت های بین مراحل روح های فردی تماماٌ به دلیل تفاوت در انواع سانسکاراهایی است که آگاهی مملو از آن ها است. بنابراین روح های زمخت-آگاه
gross-conscious souls فقط دنیای زمخت را تجربه می کنند، روح های لطیف-آگاه subtle-conscious souls فقط دنیای لطیف را تجربه می کنند و روح های ذهن-آگاهmental-conscious souls فقط دنیای ذهنی را تجربه می کنند. تفاوت در تجربه های این سه نوع روح به سبب تفاوت در طبیعت سانسکاراها است.


19. ازبین بردن سانسکاراها

سانسکاراها مانع خود-اشراقی Self-illumination هستند:
انسان ها خود-اشراقیself-illumination ندارند زیرا آگاهی آنان تحت سانسکاراها یا تاثیرات انباشته شده از تجارب قبلی مدفون است. در شکل انسانی، اراده برای آگاه بودنthe will-to-be-conscious که تکامل با آن آغاز شد، موفق به آفریدن آگاهی شده است.... تجربه کردن سانسکاراها (آگاهی انسان را) در توهم اینکه یک بدن محدود است که سعی دارد خودش را با دنیای اشیاء و اشخاص تنظیم کند، مقید نگه می دارد.

مشکل رها شدن از سانسکاراها:

روح های فردی مانند قطراتی در اقیانوس هستند. درست همانطور که هر قطره در اقیانوس اساساٌ با اقیانوس یکی و مشابه است، روح (که به سبب توهم یا باهاbhas ) منفرد گشته است، همان روح اعظمOversoul است و واقعاٌ از روح اعظم جدا نمی گردد. بااين وجود، پوشش سانسکاراها که آگاهی در آن پوشانده شده، قطره روح drop-soulرا از خوداشراقی مانع می شود و آن را در حیطه ی دوییت ها نگه می دارد. برای اینکه روح پیوسته از هویت خویش با روح اعظم آگاه باشد، لازم است که آگاهی نگهretained داشته شود و سانسکاراها باید تماماٌ برچیده شوندentirely removed ... بنابراین مشکلی که اراده ی آگاه بودن با آن روبه رو است مربوط به آگاهی در حال تکامل نیست، بلکه مشکل رهاشدن از سانسکاراها است.

پنج راه رهاشدن از سانسکاراها: رها شدن از سانسکاراها به پنج روش زیر صورت می گیرد:

1. متوقف کردن تولید سانسکاراهای جدید:

این شامل ختم کردن تمام فعالیت هایی است که تولید سانسکارای جدید می کنند. اگر شکل گیری سانسکارا با پیچاندن یک طناب به دور یک عصا مقایسه شود، این گام یعنی بازایستادن از پیچاندن بیشتر آن طناب.

2. مستهلک کردن سانسکاراهای قدیم:

اگر سانسکاراها از بیان خود در عمل و تجربه، بازنگه داشته شوند، به تدریج مستهلک می شوند. در مثال طناب، این روند، مستهلک کردن طناب در محلی است که قرار دارد.

3. ازکوک درآوردن سانسکاراهای کهنه:

این روند خنثی سازی سانسکاراهای گذشته است که توسط معکوس سازی روند تولیدکننده ی آن ها صورت می گیرد. در مثال ما، مانند بازکردن طناب است.

4. پراکنده سازی و مصرف برخی از سانسکاراها:

اگر آن انرژی ذهنی که در سانسکارا زنجیر شده، تصعید شود و به مسیرهای دیگر معطوف شود، آن ها پراکنده و مصرف می شوند و میل به نابودی دارند.

5. پاک کردن سانسکاراها:

این شامل محو کامل سانسکاراها است. در مثال طناب، این می تواند با برداشتن یک قیچی و بریدن طناب مقایسه شود. پاک کردن نهایی سانسکاراها فقط می تواند توسط لطف یک مرشد کامل موثر شود.

وارستگیrenunciation :

اگر ذهن بخواهد از قید سانسکاراهایی که پیوسته در حال انباشته شدن هستند آزاد شود، لازم است که پایانی بر تولید سانسکاراهای جدید نهاده شود. تکرار مداوم تولید سانسکاراهای تازه می تواند توسط وارستگی انجام شود. وارستگی می تواند بیرونی باشد یا درونی. وارستگی بیرونی یا جسمانی شامل ترک کردن هرآنچه که ذهن به آن ها وابسته شده (خانه، والدین، ازدواج، فرزندان، دوستان، ثروت، رفاه، و لذت های زمخت) است. {وارستگی} درونی شامل رهاکردن تمام آرزوها، بخصوص خواهش های نفسانی است.

... انسانی که اموالش را ترک می کند، خودش را با هرآنچه که داشته یا دارد جدا می سازد. این یعنی که آن چیزها دیگر منبع سانسکاراهای تازه نیستند.... این تنها چیزی نیست که از وارستگی بیرونی حاصل می شود. با ترک کردن همه چیز، او قیدهای گذشته ی خود را نیز وامی نهد. سانسکاراهای کهنه که توسط اموالش به او متصل بودند از ذهنش منفصل می شوند؛ و چون از بیان خودشان منع می شوند، مستهلک می شوند.

وانهادن تمام چیزهای سطحی به مستهلک کردن سانسکاراها کمک می کند و بنابراین سهمی در زندگی آزادlife of freedom دارد.

خلوت نشینی و روزه داری solitude and fasting: دو شکل از وارستگی بیرونی که ارزش معنوی مخصوص دارند، خلوت و روزه داری هستند.
بیرون کشیدن خود از طوفان و تنش فعالیت های مختلف دنیایی و بازنشینی
گاه به گاه در خلوت، برای مستهلک سازی سانسکاراهایی که به غرایز اجتماعی متصل هستند ارزش زیاد دارد. ولی به این نباید بعنوان هدفی در زندگی نگاه کرد.

روزه داری نیز مانند خلوت نشینی ارزش بزرگ معنوی دارد. خوردن، ارضاء کردن است؛ روزه داری منکر شدن است. روزه وقتی جسمانی است که خوراکی خورده نشده باشد؛ باوجود اشتیاق برای لذت بردن از خوردن؛ وقتی که خوراک، نه بخاطر لذات و وابستگی هایشattachments، بلکه فقط محض زنده ماندن بدن خورده شود، {این، روزه داری} ذهنی است. روزه ی بیرونی شامل پرهیز از تماس با خوراک است، تا به روزه ی ذهنی دست یافته شود
to achieve mental fasting

غذا یک الزام مستقیم زندگی است و انکار پیوسته ی آن مسلماٌ برای سلامت مضر است. بنابراین روزه ی بیرونی باید ناپیوسته باشد و برای مدتی کوتاه. {روزه داری بیرونی} باید تا وقتی که چیرگی کامل بر اشتیاق برای خوراک حاصل نشده، ادامه داشته باشد... زمانی که روزه داری بیرونی و درونی از
ته دل و با ایمان باشد، آن ها سانسکاراهایی را که مربوط به اشتیاق خوراک هستند از کوک خارج می کنند.

توبه کردن:

ازکوک درآوردن بسیاری دیگر از سانسکاراها می تواند توسط توبه کردن صورت کیرد. این کار یعنی تقویت، افزودن و بیان ندامت و پشیمانی که فرد پس از ادراک اینکه کاری خطا انجام داده احساس می کند. توبه یعنی
زنده کردن خطاها در ذهن با احساس شدیدی از سرزنش خود.... سرزنش خویش همراه با احساس عمیق می تواند سانسکاراهای خشم، طمع و شهوت
را نفی کند.

گاهی اوقات سرزنش خویش خودش را به شکل حقیرو پست ساختن خود بیان می کند.... برای کسانی که اراده ی قوی دارند و شخصیتی مقاوم، این ریاضت می تواند توسط تحقیر خود نتایج مطلوبی داشته باشد که سانسکاراهای مختلفی را که با اعمال نیک و بد مربوط هستند، باز unwind و نابود می سازد.

... توبه نباید مانند پشیمانی های روزمرّه باشد که به دنبال آن ضعف های روزمره می آیند. ... توبه ی صادقانه آن نیست که اندوه برای کارخطا را همیشگی کنید، بلکه عهد کردن به این است که از آن کارها در آینده پرهیز کنید. اگر توبه کردن به عدم احترام به خویش و اتکانکردن به خود منجر شود، منظور واقعی خودش را، که چیزی جز ناممکن کردن تکرار برخی از انواع کردار است، به انجام نرسانده است.

انکار ارضای خواهش ها:

مستهلک شدن و ازکوک درآمدن سانسکاراها همچنین می تواند توسط انکار خواسته ها و برنیاوردن آن ها صورت بگیرد. ظرفیت و استعداد مردم در مردود ساختن خواسته هایش با هم متفاوت است.... حتی اگر شخصی هیچ کنترلی روی خواهش هایش نداشته باشد، می تواند آن ها را از به عمل درآمدن مانع شود. ردکردن خواسته ها توسط کنترل کردار، امکان کاشتن تخم
خواهش های آینده را سلب می کند. ...

زمانی که خواهش ها برمی خیزند و از به عمل درآمدنشان ممانعت شود، فرصت های زیادی برای تفکر خودانگیخته در مورد خواسته ها وجود دارد. نتیجه ی این تعمق و اندیشیدن، مستهلک شدن سانسکاراهای مربوطه است.... وقتی که خواسته ها در عمل مجال ابراز و ارضا پیدا نکنند و مجاز باشند که از گرمای شدید آتش یک آگاهی اندیشمند، که آن ها را تصویب نمی کند، گذر کنند، بذرهای این خواهش ها ازبین می روند. انکار خواسته ها و ممانعت از واکنش جسمانی، در زمان خودش، نفی سانسکاراهای گذشته را بطور
خود به خودی و طبیعی {سبب می شود}.

{ظاهرا در متن انگلیسی هم چیزی از قلم افتاده که معنی "سبب می شود" را می دهد. برای توجه دادن به تصحیح متن اصلی، آخرین جمله تماماٌ آورده
می شود :
The rejection of desires and inhibition of physical

response, in time, an automatic and natural negation of the past sankaras.

بین in time و automaticباید چیزی از قلم افتاده باشد. مترجم}

بی خواهشی desirelessness:

ردکردن خواهش ها برای بی خواهشی، یا حالت نخواستن، یک {مرحله ی} آمادگی است که این فقط می تواند آزادی واقعی را به ارمغان آورد. خواستن، الزاماٌ مقیدکننده است، چه ارضا بشود و چه نشود. وقتی خواسته ای ارضا شود، به خواستن بیشتر می انجامد و بنابراین اسارت روح را مداوم می سازد. وقتی که {خواسته} ارضا نشود، به ناکامی و رنج می انجامد، که توسط سانسکاراهای خود، به روش های خودشان روح را در قید نگه می دارند.

پایانی برای خواستن وجود ندارد زیرا محرکات بیرونی و درونی، ذهن را پیوسته به حالات خواستن یا دوست نداشتنdislike (که نوعی دیگر از خواستن است) فریب می دهند. زمانی که ذهن آموزش می بیند تا در حضور تمام محرکاتstimuli بیرونی و درونی، بیحرکت و متعادل باقی بماند،
به حالت نخواستن دست می یابد. و با نخواستن هیچ چیز (بجز واقعیت مطلق، که ورای {نیروهای} مخالف محرکات است) این امکان هست که سانسکاراهای خواستن از کوک شدن خارج شوند
to unwind the sanskaras of wanting.

وضعیت ثابت نخواستن و اصل نتی نتیneti, neti :

خواستن، حالت تعادل برهم خورده ی ذهن است و نخواستن حالت توازن و ثبات {ذهن} است. وضعيت متوازن نخواستن فقط مي تواند توسط وانهادن
بی وقفه ی تمام محرکات (چه خوشایند یا دردناک و چه سازگار یا ناسازگار) نگه داشته شود. برای بی تاثیرماندن توسط خوشی ها و اندوه های این دنیا، ذهن باید کاملاٌ از محرکات بیرونی و درونی وارسته باشد. ...

اگر ذهن بخواهد از حملات {نیروهای مخالف} بی تاثیر بماند، نمی تواند
به وابستگی خود به بیان محرکات خوشایند ادامه دهد و تحت نفوذ آن ها باشد. آن وضعیت ثبات و تعادل از دیدار هر دو {نیروی} جایگزین با وارستگی کامل تشکیل شده است.

... نباید به وارستگی اجازه داد تا هیچ هسته ای تشکیل دهد که نفس بتواند خودش را {به آن} ببندد؛ و درعین حال، {وارستگی} نباید بیان ناتوانی فرد در مواجهه با طوفان ها و تنش های زندگی دنیوی باشد.... وارستگی فقط وقتی می تواند کامل و از ته دل باشد که بخشی جدانشدنی از طبیعت فرد بشود....

مراقبهmeditation : طبیعت و منظور آن:

مراقبه تمرکز عمیق و پیوسته است بر یک موضوع دلخواه. در چنین تمرکزی بر موضوعی دلخواه، شخص فقط از موضوع مراقبه هشیار است و بطور کامل ذهن و بدن را ازیاد می برد. بنابراین هیچ سانسکارای تازه ای تشکیل نمی شود و کهنه ها پراکنده می شوند و توسط فعالیت ذهن بر موضوع مورد تمرکز مصرف می شوند. درنهایت، وقتی که سانسکاراها کاملاٌ ناپدید شدند، روح فردی در شدت تمرکز محلول می شود و با موضوع مراقبه ممزوج
می گردد
merged .

... مراقبه های موفق تر و عمیق تر با تفکر عمدی و سازنده در مورد خداوند عزیز آغاز می شوند. مراقبه روی خداوند از نظر معنوی بسیار پرفایده است. ... مراقبه باید خودانگیخته باشد و نه همراه با زور و فشار.... مراقبه نباید تحت تاثیر جریانات مختلف احساس های شهوت، طمع یا خشم باشد.

خدمت بدون چشمداشتselfless service :

وقتی که شخصی کاملاٌ مجذوب خدمت به بشریت است، او کاملاٌ از بدن و ذهن خودش و عملکرد آن غافل است، گویی که در مراقبه است؛ و بنابراین، سانسکارهای جدید تشکیل نمی شوند. بعلاوه، سانسکاراهای کهنه که ذهن را مقید می سازند شکسته و پراکنده می شوند. ... بنابراین،
خدمت بدون چشمداشت یکی از بهترین شیوه ها برای معطوف کردن و
تصعید کردن انرژیی است که در سانسکاراهای مقید کننده ذخیره شده است.

خدمت بدون چشمداشت وقتی حاصل می شود که کوچکترین فکر پاداش یا نتیجه هم وجود نداشته باشد، و زمانی که رفاه و راحتی و امکان مورد سوءتفاهم قرارگرفتن، کاملاٌ مورد بی توجهی قرار گیرد. وقتی که شما تماماٌ مشغول خیررساندن به دیگران هستید، به سختی می توانید در مورد خودتان فکر کنید. ... عمل یاری دهنده یا کلام آرام بخش شما می تواند آنچه را که کسر دارند برای آنان تامین کند؛ و توسط افکار تشکرآمیز و خیرخواهانه ی آنان، شما درواقع بیش از آنچه داده اید دریافت می کنید.

آزادی و ارضا توسط خدمت، عشق و اخلاص:

بنابراین، توسط زندگی کردن برای دیگران، زندگی خود شما تقویت می شود و گسترش می یابد.... خدمت بدون چشمداشت فقط وقتی بطور کامل حاصل
می شود که شخص از خدمت کردن به دیگران همان لذتی را ببرد که گویی خودش از دریافت آن {خدمت لذت} می برد. آرمان خدمت بدون چشمداشت او را از سانسکاراهای اشتیاق قدرت و مال، از دلسوزی برای خویش و حسادت، از کردارهای اهریمنی که توسط خودخواهی واقع می شوند، رها می سازد.

عشق:

خدمت بدون چشمداشت و مراقبه وقتی که توسط عشق الهام گرفته باشند، هردو خودانگیخته هستند. بنابراین، عشق بعنوان راه مهمی که به شناخت اعلی ترینthe Highest می انجامد، به درستی شناخته شده است. در عشق، روح کاملاٌ در معشوق جذب می شود و بنابراین از اعمال بدن و ذهن آزاد است. این پایانی بر شکل گیری سانسکاراهای تازه می نهد و همچنین با دادن یک جهت کاملا تازه به زندگی، سانسکاراهای کهنه را از موثر بودن خنثی می سازد. ازیادبردن خود در هیچ کجا مانند عشق شدید چنین طبیعی رخ نمی دهد. بنابراین، در میان تمام شیوه هایی که برای رهایی آگاهی ار قید سانسکاراها توصیه شده، {عشق} نخستین مکان را دارا است.

... بنابراین هیچ فضایی برای منحرف شدن انرژی ذهنی وجود ندارد و تمرکز، کامل است. در عشق، انرژی های جسمانی، زندگی و ذهنی انسان همگی گردهم می آیند و در اختیار هدف معشوق قرار می گیرند، با این نتیجه که این عشق یک نیروی پویا می گردد.

اخلاصdevotion :

وقتی که عشق عمیق و شدید باشد، باکتیbhakti یا اخلاص خوانده می شود. اخلاص در مراحل اولیه ی خود توسط پرستش نمادها، التماس و تضرع نزد خدایان، احترام و بیعت با کتب مقدس، یا پی جویی آن اعلی، توسط تفکر انتزاعی بیان می گردد. در مراحل پیشرفته تر آن، اخلاص خودش را توسط علاقه به بهبود بشریت و خدمت به انسانیت، عشق و حرمت نهادن به قدیسان و بیعت و اطاعت از یک مرشد معنوی بیان می کند. این مراحل ارزش نسبی خودشان را دارند و نتایج نسبی خود را. عشق ورزیدن به یک مرشد کامل زنده یک مرحله ی منحصر به فرد در اخلاص است، زیرا که نهایتاٌ به پاراباکتیparabhakti یا عشق الهی متحول می گردد.

...پاکی، شیرینی و سودمندی عشقی که عاشق از مرشد دریافت می کند به ارزش معنوی شکست ناپذیر این عظیم ترین مرحله از عشق کمک می کند.


20. پاک کردن سانسکاراها

عشق به مرشد راستینsadguru ، یا مرشد کاملperfect master ، بویژه مهم است زیرا دعوت به تماس با مرشد راستین می کند. توسط چنین تماسی،
طالب تاثیراتی را از مرشد دریافت می کند که توانایی ویژه ای برای خنثی کردن تاثیرات گذشته دارند، بنابراین کاملاٌ مفاد و تمایلات
tenor زندگی او را متحول می کند. دریافت کننده ی این تاثیرات شاید عادات قدیم و روش تفکر خود را تماماٌ تغییر بدهد....

مرشد راستین می تواند طالب را از سطح معمولی روشنفکرانه آگاهی به سطح الهام و شهود ارتقا دهد و از آنجا به سطح بینش و اشراق، که به یکی شدن او با بی نهایت ختم می شود.... پاک کردن تمام سانسکاراها، که در رهایی نهایی آگاهی از تمام توهمات و قیدها منظور شده است، هرگز نمی تواند بدون لطف یک مرشد راستین به دست بیاید.

ولی چنان دخالت فعال توسط مرشد راستین، مستلزم یک رابطه ی روشن و باز بین طالب و مرشد است، {رابطه ای} که فقط وقتی می تواند برقرار باشد که طالب در تسلیم کامل خود به مرشد موفق باشد. تسلیم کردن خود شامل اطاعت تمام فرمان های مرشد است. وقتی تمامی خواسته ها و اعمال شما توسط او راهنمایی شده باشد و حاصل اطاعت شما از فرامین او باشد، او مستقیماٌ نسبت به آن ها مسئول است. بنابراین، وقتی که تسلیم کردن خود، کامل باشد، مستولیت رهاساختن سانسکاراهای شما به مرشد تفویض می شود؛ و تحت این شرایط جدید، مرشد تمامی سانسکاراهای شما را فورا ازبین می برد.

... مرشد راستین یا مرشد کامل موقعیت و قدرتی دارد که منحصربه فرد است. در دنیا ارواح زیادی هستند که کم یا بیش در طریق معنوی پیشرفته هستند، ولی تعداد اندکی وجود دارند که تمام شش مرحله ی سپهرهای درونی آگاهی را درنوردیده باشند و با منبع بی نهایت هستی-دانش-سرورexistence, knowledge and bliss یکی گشته باشند. (مرشد راستین یا مرشد کامل) نقطه ی اتکای فعالیت های کائنات است.

... به سبب اتحاد او با بی نهایت، مرشد نیروهای نامحدود دارد و می تواند در یک چشم برهم زدن تمام سانسکاراهای روح را نابود کند و آن را از
وابستگی ها و قیدها آزاد سازد.


21. عمل و بی عملی

تمام اعمال، بجز آن ها که هوشمندانه برای رسیدن به خداآگاهیGod-
realization طراحی شده اند برای آگاهی قیدآفرین هستند. این {اعمال}
نه تنها بیانی از جهل انباشته شده هستند، بلکه به جهل انباشته شده بیشتر
اضافه می کنند.

شکل ها و مراسم مذهبی، همچون آداب و تشریفاتی مذاهب و فرقه های مختلف و موسسات مذهبی، تمایلی دارند برای تشویق روحیه ی عشق و عبادت. ...

ولی اگر ناهوشمندانه و بطور مکانیکی انجام گیرند، روح دورنی عشق
به خشکی می گراید. آنگاه آن ها فقط به سفت شدن پوسته ی نفس،
به عوض مستهلک شدن آن، منجر می گردند.... به دلیل این عنصر خودفریبی، در طریقت، تشریفات و شکل های بیجان راه های فرعی را تشکیل می دهند. بیشتر اوقات، توسط نیروی عادتی محض، انسان چنان به این شکل های بیرونی وابسته می شود که بجز توسط رنج کشیدن شدید، نمی تواند در مورد ارزش تخیلی آن ها وهم زدایی
disillusioned شود.

در بسیاری از موارد، بی عملی inaction بر عمل ناهوشمندانه ترجیح دارد، زیرا که دست کم این فضیلت را دارد که سانسکاراها و پیچیدگی های بیشتری تولید
نمی کند. حتی اعمال نیک و فضیلانه نیز تولید سانسکارا می کنند که به معنی اضافه شدن به پیچیدگی های اعمال و تجربه های گذشته است. تمامی زندگی تلاشی است برای رهایی از گیرهای خودساخته
self-created entanglement. ...

عملی که به ادراک خداوند کمک کند بواقع هوشمندانه است و از نظر معنوی مفید، زیرا رهایی از قید را به ارمغان دارد. ... بی عملی از عمل هوشمندانه کمتر مفید است ولی از عمل ناهوشمندانه بهتر است، زیرا نتیجه اش عمل نکردن کاری است که می تواند قید ایجاد کند. حرکت از عمل ناهوشمندانه
به عمل هوشمندانه ( یعنی از کارمای مقید کننده به کارمای مقید نکننده) غالباٌ توسط بی عملی صورت می گیرد. این ویژگی مرحله ای است که در آن، عمل ناهوشمندانه به دلیل شک انتقادی متوقف شده، ولی هنوز عمل هوشمندانه شروع نشده است، زیرا گشتاور کافی
adequate momentumایجاد نشده است. این نوع ویژه از بی عملی، که نقش خودش را در پیشرفت در طریقت ایفا می کند، نباید به هیچ وجه با عمل نکردن معمولی که از تنبلی یا ترس از زندگی ناشی می شود، اشتباه گرفته شود....


22. راه های ادراک

راه های روح، ماده و ذهن:

راه های متفاوت که به ادراک معنوی می انجامند به بهترین نحو می توانند توسط تمایز اولیه بین روح و ماده درک بشوند. ... ماده می تواند توسط ذهن یا عقل،
که روی اطلاعاتی که حواس می دهند عمل می کنند، فهمیده بشود؛ ولی روح
فقط می تواند توسط خود روح فهمیده شود. ... بهترین رویکرد برای فهمیدن روح توسط قلب است و نه توسط ذهن.

.... در تضاد با روش ذهن (که پایه در محسوسات دارد و توسط استنتاج و استناد به نتیجه می رسد) روش مستقیم تر قلب وجود دارد. قلب بطور شهودین
ارزش هایی را که فرد بطور پیش رونده در زندگی دنیا تجربه می کند و توجه او را به رسیدن به ادراک معنوی جلب می کند، درمی یبابد. در زندگی بیشتر افراد ذهن و قلب باهمدیگر در تضاد و مخالفت هستند و نزاع بین آن ها تولید سردرگمی می کند.

قلب، که به روش خودش یگانگی زندگی را احساس می کند، می خواهد خود را توسط یک زندگی با عشق و ایثار و خدمت ارضا کند. دل بجای گرفتن، مشتاق دادن است. دل نیروی محرک خودش را از درونی ترین انگیزش روح می گیرد که خود را توسط شهودهای بی درنگ در زندگی درونی بیان می کند. ...
ذهن در برخوردهای عینی با دنیای بیرونی از تجربه های کثرت و جدایی اشباع شده است و بنابراین به تمایلات نفسانی که بشریت را تقسیم می کنند خوراک
می دهد و آن را خودخواه و تصاحبگر می سازد.... بنابراین الزاماٌ تضادی بین ندای درونی و رستگاری عقل وجود دارد، که براساس جنبه های ظاهری و سطحی زندگی استوار است.

...عشق و خوشبختی تنها چیزهای مهم زندگی هستند و هردوی این ها در دانش بیجان و خشک عقلانی غایب هستند... دانش عقلی به تنهایی در همان رده ی اطلاعات information قرار دارد، و چون سطحی است، در سطح زندگی جریان دارد. این دانش فقط سایه ای از واقعیت را به دست می دهد و نه جوهره ی واقعیتsubstance of reality را. ژرفای پنهان اقیانوس حیات فقط می تواند با
سالم سازی قلب اندازه گیری شود.

تعقل بیشتر افراد توسط خواسته های بیشمار تحت کنترل است. از دیدگاه معنوی، این زندگی پست ترین نوع وجود انسانی است. والاترین وجود انسانی از تمامی خواسته ها آزاد است و ویژگی آن کفایت sufficiency و رضایت contentment است. همه در جست وجوی خوشبختی هستند، ولی تعداد اندکی
آن را دارند؛ زیرا خوشبختی پایدار وقتی طلوع می کند که رهایی کامل از خواسته وجود داشته باشد. شاید از بیرون به نظر بیاید که والاترین حالت نخواستن شامل بی عملی است و دستیابی به آن آسان. ... درواقع، تا زمانی که زندگی توسط ذهن اداره می شود، نخواستن کامل غیرقابل دستیابی است. برای تجربه کردن سرور معنوی بی خواهشی، فرد باید به ورای ذهن برود.

... ذهن خزانه ی آموخته ها است، ولی قلب خزانه ی خرد روحانی است. ...
ذهن نمی تواند به شما بگوید که چه چیزهایی ارزش داشتن را دارند؛ فقط می تواند بگوید که چگونه به هدف هایی که توسط منابع عقلانی پذیرفته شده اند دست بیابید. ... بنابراین ذهن باید در همکاری با قلب کار کند. دانسته های واقعی
factual knowledge باید تحت امرsubordinate بینش های شهودین قرار بگیرند،
و قلب باید با آزادی کامل، بدون هیچگونه مداخله از سوی ذهن، مجاز باشد تا اهداف زندگی را تعیین کند. ذهن جایگاهی در زندگی عملی دارد، ولی نقش آن وقتی آغاز می شود که قلب حرف خودش را زده باشد.

... البته ذهن و دل باید متعادل باشند، ولی این تعادل نمی تواند از طریق رقابت ذهن بر علیه دل و یا رقابت دل علیه ذهن تامین شود. این تعادل نمی تواند توسط تنش مکانیکی به دست بیاید، بلکه توسط تنظیم هوشمندانه {حاصل می شود}. وقتی می توان گفت که ذهن و دل متعادل هستند که هرکدام منظورهای مناسب خود را برآورده سازند و وقتی که بدون گمراه شدن به این سو و آن سو عملکردهای مربوط خودشان را به انجام برسانند. فقط وقتی که آن ها چنین در تعادل باشند یک هماهنگی واقعی می تواند بین آن ها وجود داشته باشد. این هماهنگی ذهن و قلب مهم ترین شرط برای زندگی یکپارچه و تقسیم نشده ی ادراک معنوی است.


23. مشکل سکس

به یقین سکس یکی از مهم ترین مشکلاتی است که ذهن انسان در حیطه ی دوییت با آن مواجه است. {سکس} یکی از موهبت ها در ساختار طبیعت انسان است که باید با آن سرو کار داشت. مانند هرچیز دیگر در زندگی انسان، سکس توسط {نیروهای} متضاد مورد داوری قرار می گیرد که {این نیروها} الزاماٌ مخلوق ذهن محدود هستند. درست همانگونه که ذهن سعی دارد زندگی را در شمایلی از جایگزین ها جا بدهد (مانند لذت و درد، خیر و شر، خلوت و همنشینی، جاذبه و دافعه) در مورد سکس {نیز} به زیاده روی و سرکوب، بعنوان شکل های جایگزین که از آن ها گریزی نیست، می اندیشد.

به نظر می رسد که گویی ذهن باید یکی از این دو شیوه را انتخاب کند.
بااین وجود ذهن نمی تواند یکدله هیچکدام را بپذیرد.... ذهن با هردوی این
راه ها ناراضی می ماند، و اینگونه است که یکی از حیاتی ترین و
پیچیده ترین مشکلات زندگی انسان برمی خیزد.

برای حل مشکل سکس، ذهن باید درک کند که این هردو راه حل جایگزین بطور مساوی مخلوق تخیلات هستند که تحت نفوذ فریب آمیز اشتیاق craving عمل می کنند. اشتیاق بطور تلویحی در سرکوب ذهن وجود دارد، چنانکه در ارضای آن وجوددارد. هردو {شیوه} توسط شهوت یا خواهش برای محسوسات به تباهی آگاهی می انجامند. بنابراین ذهن بطور غیرقابل اجتناب در هریک از این دو روش دچار بیقراری است.

... بنابراین در جست و جوی خوشبختی و آزادی، ذهن در {روش های} متضاد زیاده روی و سرکوب {سکس} گرفتار می آید که هردو را بطور مساوی ناراضی کننده می یابد... این مانند حرکت کردن در قفس است.

... مسئله ی زیاده روی و سرکوب فقط وقتی برمی خیزد که اشتیاق وجود داشته باشد. با ازبین رفتن این اشتیاق، نیاز برای هردو {روش برخورد} ازمیان خواهد رفت. وقتی ذهن از آرزوکردن آزاد باشد، دیگر نمی تواند توسط وعده های دروغین زیاده روی و سرکوب مکانیکی به حرکت درآید. ...
برای اشخاص معمولی بدون تردید زندگی مزدوج توصیه می شود، مگر اینکه تمایل ویژه ای برای زندگی در تجرد داشته باشند.

... ولی تا زمانی که ذهن کاملاٌ از آرزو و اشتیاق آزاد نشده است، آزادی واقعی وجود ندارد. به همین ترتیب، ارزش ازدواج در درس هایی است که دو طرف در تنظیم سازی خود و در احساس یگانگی با یکدیگر می گیرند. بااین وجود، یگانگی واقعی یا محوشدن دوییت فقط توسط عشق الهی صورت می گیرد،
که تازمانی که کوچکترین سایه ای از شهوت یا اشتیاق در ذهن وجود دارد، هرگز طلوع نخواهد کرد. فقط با پیمودن طریقت درونی و خودانگیخته ی وارهیدن از اشتیاق است که آزادی و یگانگی واقعی ممکن خواهد بود.

برای کسانی که زندگی تجردی دارند و همچنین برای کسانی که ازدواج
کرده اند، طریقت زندگی درون یکسان است.

... سکس در ازدواج تماماٌ با سکس در بیرون ازدواج متفاوت است. در ازدواج سانسکاراهای شهوت بسیار سبک تر هستند و می توان به آسانی بیشتری آن ها را برطرف ساخت. وقتی که یک رابطه ی جنسی همراه با احساس مسئولیت، عشق و آرمانگرایی معنوی باشد، شرایط برای تصعید سکس بسیار مطلوب تر از زمانی است که یک ارتباط ارزان و بی قیدو بند باشد. ...

حقیقت را نمی توان با جهیدن روی سطح زندگی و تکثیرکردن تماس های ظاهری فهمید. این نیاز به آماده سازی ذهن دارد که می تواند ظرفیت هایش را حول تجربه های برگزیده متمرکز کند و خودش را از خصوصیات
محدود کننده اش رها سازد.... با برطرف سازی تدریجی شهوت و
پیشرفت کردن از میان یک سری تجربه های غنی تر در عشق و ایثار،
آنان {زن ومرد} می توانند عاقبت به بی نهایت برسند.


24. عشق و جستجوی خداوند

عشق:

عشق و زندگی غیرقابل جدایی ازیکدیگر هستند. هرکجا زندگی باشد عشق وجود دارد. حتی ناقص ترین و بدوی ترین آگاهی نیز همیشه سعی دارد محدودیت هایش را ازبین ببرد ونوعی دیگر از اتحاد را با شکل های دیگر{زندگی} تجربه کند. باوجودی که هر شکل از شکل های دیگر جدا است، در واقعیت آن ها همگی شکل هایی از یک زندگی یگانه هستند. ...
قانون جاذبه که تمام سیارات و ستارگان تحت آن حرکت می کنند، به روش خود بازتابی خفیف است از عشقی که در تمامی بخش های کائنات نافذ است. ... نیروهای جاذبه مولکولی و پیوستگی، که در هر ساختار ماده حاکم هستند، تجلیات مثبت عشق هستند.... تمام این شکل های عشق از نوع پست تر هستند، زیرا که الزاماٌ توسط آگاهی بدوی که در آن ظهور می کنند شرطی شده اند.

دردنیای حیوانات، عشق به صورت انگیزه های ناگهانی آگاهانه که متوجه اشیاء مختلف در محیط اطراف هستند، بیشتر روشن و واضح می شود. این عشق غریزی است و به شکل ارضای خواسته های مختلف توسط تخصیص دادن موضوعات مناسب نشان داده می شود. ... در این مرحله، تمام تجلیات عشق یک چیز مشترک باهم دارند و آن این است که همگی می کوشند برخی از انگیزش های جسمانی یا خواسته ها را توسط موضوع عشق ارضا کنند.

عشق انسانی از تمام این شکل های پست بسیار والاتر است زیرا انسان ها آگاهی تماماٌ پرورده شده دارند. از آنجا که عشق انسانی در ادامه ی شکل های پست تر حیوانی قرار دارد، در یک جنبه با آن ها تفاوت دارد. زیرا از این به بعد، عملکرد عشق انسانی باید موازی و در کنار عاملی جدید که تعقل است حرکت کند. ... درنهایت، این عشق خودش را بعنوان جزیی اصلی از کلّیتی هماهنگ بیان می کند: جایی که عشق و عقل متعادل گشته اند و همچون یک واحد یکپارچه وجود دارند.

بنابراین عشق انسانی می تواند سه نوع ترکیب با تعقل داشته باشد. در نوع اول، سپهر افکار و سپهر عشق تا حد ممکن از هم جدا نگه داشته شده اند؛
به این معنی که سپهر عشق، در عمل توسط عملکردهای عقل غیرقابل دسترسی است و عشق اجازه ندارد یا اندکی مجاز است که به سپهر تفکر دسترسی داشته باشد. ...

در نوع دوم، عشق و عقل هردو در یک زمان فعال هستند، ولی با هماهنگی با یکدیگر عمل نمی کنند. باوجودی که این تضاد تولید سردرگمی می کند،
این یک مرحله لازم در تکامل مراتب بالاتر است که در آن ترکیبی واقعی از عشق و عقل وجود دارد. در سومین نوع عشق، این ترکیب بین عقل و عشق یک واقعیت به دست آورده شده
an accomplished fact است (بااین نتیجه که هم عشق و هم عقل، چنان تماماٌ متحول گشته اند که پیدایی سطحی جدید از آگاهی را تسریع می کنند: سطحی که بهترین تعریف آن در مقایسه با آگاهی معمولی انسان، می تواند "فراآگاهی"superconsciousness باشد. ...

عشق الهی از نظر کیفی با عشق انسانی تفاوت دارد. عشق انسانی برای کثرت است در آن یگانهfor the many in the One؛ و عشق الهی، عشق آن یگانه است در کثرت for the One in many .

عشق انسانی به پیچیدگی ها و گیرهای بیشمار می انجامد، ولی عشق الهی
به یکپارچگی و آزادی ختم می شود.... عشق انسانی در جنبه های شخصی و غیرشخصی خود محدود است؛ عشق الهی با ترکیب و امتزاج جنبه های شخصی و غیرشخصی خود، در وجود و در بیان، بی نهایت است.

...به دلیل عشق است که تماس ها و ارتباطات بین ارواح فردی بااهمیت
می شود. این عشق است که به تمام وقایع دنیای دوییت ها معنی و ارزش
می دهد و در عین حال یک چالش برخاسته برای دوییت ها است.
همانطور که عشق قوت پیدا می کند، تولید بیقراری خلاقه می کند و به نیروی اصلی وادارنده و پویای معنوی تبدیل می شود که در نهایت، در بازگردان آن وحدت وجود اصلی
the original unity of Being به آگاهی {انسان} توفیق می یابد.

جست و جو برای خداوند:

بيشتر افراد حتی به وجود واقعی خداوند گمان نمی برند و طبیعتاٌ در مورد خدا زیاد مشتاق نیستند. کسانی دیگر هستند که تحت تاثیر سنت ها به یکی از
آیین ها تعلق دارند و باور به وجود خداوند را از محیط اطرافشان کسب
کرده اند. ایمان آنان فقط بقدری قوی است که آنان را به برخی از آداب و تشریفات و باورهای مذهبی بسته نگه دارد؛ این وابستگی به ندرت قوت حیاتی لازم و کافی برای ایجاد یک تغییر ریشه ای در نگرش کلی فرد نسبت به زندگی را دارد.

بازهم دیگرانی هستند که ذهنی فیلسوف مآبانه داشته و تمایلی نسبت به باورکردن وجود خداوند دارند، چه به دلیل گمان های خودشان یا به سبب اظهارات دیگران. برای آنان خداوند در بهترین حالت خود یک نظریه است یا یک مفهوم روشنفکرانه. ...

یک طالب واقعی با دانستن واقعیت های روحانی براساس شنیده هایش راضی نمی شود و نه با دانش خالص استنتاجی راضی می شود... او طبیعتاٌ بر دانش مستقیم در مورد آن ها اصرار دارد.

... ولی معمولاٌ برخی سوانح و حوادث در زندگی خود او سبب می شود تا از حصار جزمیت هایش بیرون بزند و واقعاٌ فکرش را باز نگه دارد.... بااین وجود، انسان معمولاٌ بعنوان یک کار داوطلبانه و یک اقدام شادمان کننده
به سمت جست و جوی واقعی خداوند برنمی آید. او باید توسط زدوده شدن توهماتش نسبت به آن چیزهای دنیایی که او را فریب داده اند و نمی تواند ذهنش را از آن ها منحرف کند، به این طلب کشانده شود. انسان معمولی تماماٌ در فعالیت های زمخت دنیایی خودش محصور شده است. او با تجربه های بسیارش در شادی و رنج زندگی می کند، بدون اینکه حتی به وجود واقعیتی عمیق تر گمانی ببرد. او بهترین تلاش هایش را می کند تا لذات حواسش را داشته باشد و از انواع رنج ها و دردها پرهیز کند. ... (و) او شروع می کند به این پرسش که: "فایده ی این ها همه چیست؟" ... سپس این پرسش سوزان خاموشی ناپذیر، که : "تمام این ها به کجا منتهی می شود؟" ...

... بنابراین فرد وقتی به سمت خداوند روی می آورد که در روابط دنیایی خود راه گریزی نداشته باشد ... بنابراین جست و جوی محض روشنفکرانه برای خداوند __ یا برای واقعیت نهفته ی روحانی __ طنین و ولوله ی خود را در زندگی عملی شخص دارد. اینک زندگی او آزمونی واقعی می شود برای ادراک ارزش های روحانی. ...

... بنابراین، باوجودی که او با جست و جوی چیزی کاملاٌ جدید آغاز می کند، او در واقع به ادراکی جدید از چیزی باستانی و قدیم وارد می گردد.
سفر روحانی شامل رسیدن به مقصدی جدید نیست که شخص چیزی به دست بیاورد که {قبلاٌ} نداشته و یا چیزی بشود که نبوده است. {این سفر} شامل زدودن جهل خویش است نسبت به خود و نسبت به زندگی، و {شامل} رشد تدریجی ادارکی است که با بیداری معنوی آغاز می گردد. یافتن خداوند، رسیدن به وجود خویشتن است.


25. مراحل طریقت

تمام افراد باید از مرحله ی قید و بندbondage گذر کنند، ولی به این دوران اسارت نباید بعنوان حادثه ای ضمنی و بی معنی در تکامل حیات نگاه کرد.
اگر فرد بخواهد قدر و ارزش آزادی را بداند باید تجربه ی درقفس بودن را داشته باشد. ...

... در طریقت معنوی شش ایستگاه وجود دارد، هفتمین، مرحله ی پایانی یا مقصد است. هر ایستگاه میانی به نوبه ی خودش نوعی انتظار تخیلی از مقصد است. حجابی که انسان را از خدا جدا می سازد شامل تخیلات کاذب است و این حجاب تاه و چین های بسیار many folds دارد. قبل از ورود به طریقت، شخص پوشیده در این حجاب هزارلای تخیلی است: نتیجه اینکه او حتی به فکرش هم نمی رسد که چیزی ورای یک فردیت جدا، بسته و محدود است. آگاهی نفس در نتیجه آن حجاب ها سفت و محکم شده و اشتیاق آگاهانه برای متصل شدن به خداوند، نخستین لرزه بر تمام ساختار نفس است {ساختاری که} در دوران عملکرد دروغین تخیلات ساخته شده بود.

پیمودن طریقت معنوی تشکیل شده است از ازکارانداختن نتایج عملکرد دروغین تخیلات، یا انداختن لایه های بسیاری از آن حجاب، که احساسی از جدابودن غیرقابل تسخیر و انزوای غیرقابل رهایی {برای فرد} تولید
می کند.... هرچه او بیشتر با واقعیت صمیمی
communes with Realityشود، آن حجاب نازک تر می شود. با مستهلک شدن تدریجی جدایی و
نفس پرستی، او احساسی رو به افزایش از یگانه شدن با واقعیت بزرگتر
به دست می آورد.

... مراحل مختلف در روند رهاسازی خود از تخیلات دورغین را می توان با رویاها مقایسه کرد که بعنوان پلی بین خواب عمیق و بیداری کامل عمل
می کنند. روند خلاص شدن از عملکرد هزارلای تخیلات دورغین تدریجی است و هفت مرحله دارد.

... درجات مختلفی از کاذب بودن تخیلات وجود دارند که بستگی به درجات احساس جدایی نفس-آگاهیego-consciousness دارد. در روند رهاسازی خود از تخیلات کاذب، هر مرحله یک استهلاک مشخص {از} نفس است. ولی تمام مراحل بینابینی راه، تا ادراک نهایی خداوند، تشکیل شده اند از رها کردن یک سلسله از تخیلات برای {رسیدن} به {سلسله} دیگری {از تخیلات}. این مراحل به توقف تخیلات منجر نمی شوند.

... بنابراین، آن شش مرحله ی صعودی تماماٌ در حیطه ی تخیلات هستند...

... هر مرحله ی مشخص در پیشرفت نماینده ی یک مرحله از آگاهی است، و پیشرفت از یک مرحله ی آگاهی به مرحله ی دیگر، بطور موازی، با عبور از سطوح درونی جریان دارد. بنابراین، قبل از رسیدن به سطح هفتم، که پایان سفر است و مرحله ی ادراک خداوند، این شش سطح میانی و مراحل آگاهی هرکدام باید تجربه شده باشند. ...

... وقتی که زایر pilgrim وارد سطحی جدید می شود، قبل از اینکه بتواند ویژگی های آن سطح را تجربه کند، وارد آن سطح می شود... (در اینجا) آگاهی (که تلاش کرده تا به سطحی جدید صعود کند) وارد دورانی از فعالیت کمتر ذهنی می شود که با خواب قابل مقایسه است.... پس از یک دوران ایستایی نسبی، ذهن شروع می کند به فعالیت کردن در آن سطح جدید و
مرحله ای از آگاهی را تجربه می کند که تماماٌ با مرحله ای که در پشت سر گذاشته متفاوت است....

وقتی که زایر وارد نخستین سطح می شود، نخستین فنای خود، یا نابودشدن جزیی نفس را تجربه می کند. ... واردشدن به دومین سطح را فنای باطلی fana-e-batili(bateli) می خوانند، یا نابودی باطل. اینک زایر در سرور و نور بی نهایت جذب شده است. ... وارد شدن به سطح سوم، فنای ظاهری
fana-e-zahiri(zaheri) خوانده می شود، یا نابودی ظاهر. در اینجا زایر، برای روزها تمام آگاهی خود از بدنش و دنیایش را از دست می دهد و قدرت
بی نهایت را تجربه می کند.... این ویده سامادی
videh samadhiاست....

... اگر زایر بازهم فراتر برود، به چهارمین سطح می رسد. واردشدن به مرحله ی چهارم فنای ملکوتی fana-e-malakuti یا نابودی منجر به رهایی خوانده می شود. زایر احساس غریبی از آگاهی را تجربه می کند، زیرا اینک او نه تنها نیروی بی نهایت را احساس می کند، بلکه همچنین موقعیت های زیادی برای بیان آن نیرو دارد. بعلاوه، نه تنها موقعیت برای مصرف نیرویش دارد، بلکه تمایل مشخصی برای بیان آن ها دارد. اگر او قربانی این وسوسه بشود، به بیان کردن این نیروها ادامه می دهد و در امکانات فریب دهنده ی این سطح چهارم گرفتار می شود. به این دلیل، سطح چهارم یکی از دشوارترین و خطرناک ترین {مراحل} برای گذر کردن است. زایر هرگز از نظر معنوی ایمن نیست، و بازگشت به عقب برای او همیشه ممکن است تا زمانی که با موفقیت از چهارمین سطح گذر کند و به سطح پنجم برسد.

واردشدن به پنجمین مرحله فنای جبروتی fana-e-jabruti (jabaruti)، یا نابودی تمام خواهش ها نام دارد. ... او اینک از نظر معنوی ایمن است و ورای امکان سقوط؛ ولی با این وجود، در این مرحله ی متعال، بسیاری از زایرین مقاومت در برایر توهّم اینکه او به خداگونگی رسیده است را دشوار می یابند...

... وارد شدن به ششمین سطح، فنای محبوبی fana-e-mahabubi(mahbubi) ، یا نابودی خود(عاشق) در معشوق خوانده
می شود. اینک زایر خداوند را چنان مستقیم و روشن می بیند که هرچیز دیگر را در این دنیا {چنان می بینید}. این دیدار پیوسته و لذت بردن از خداوند حتی برای یک لحظه نیز دچار وقفه نمی شود. بااین وجود رهرو با خداوند،
بی نهایت، یکی نمی شود.

اگر زایر به هفتمین سطح صعود کند، آخرین مرحله را که فنای فی الله fana-fillah(fana-e-fe-Allah)، یا نابودی نهایی نفس در خداوند، است تجربه می کند. توسط این امتزاج، زایر هستی جداگانه ی خودش را ازدست می دهد و بطور ابدی با خداوند متصل می گردد.... این هفتمین سطح فنای فی الله،
پایانه ی طریقت روحانی، مقصد تمامی طلب ها و جست و جوها است. این حالت نیرویکالپا
nirvikalpa{سامادی} است که مشخصه ی آن خداگونگی آگاهانه است. این تنها بیداری واقعی است. زایر اینک به ساحل مقابل اقیانوس وسیع تخیلات رسیده و درک می کند که این آخرین حقیقت تنها حقیقت است و تمام مراحل دیگر در این طریقت تماماٌ تخیلی هستند. او به مقصد نهایی رسیده است.


26. رسیدن به خودشناسی

وقتی که زمانش فرا رسیده باشد، پیشرفت شخص به سوی خودشناسی، درست همانگونه بطور طبیعی فرا می رسد که بدن جسمی یک کودک بطور کامل رشد می کند. رشد بدن جسمانی توسط عملکرد قوانین طبیعی صورت
می گیرد، و پیشرفت سالک به سوی خودشناسی، توسط عملکرد قوانین روحانی، که به تحول و رهایی آگاهی مربوط هستند، صورت می گیرد.
... کودک نمی داند که چگونه بدن جسمانی اش رشد می کند؛ به همین ترتیب سالک نیز غالباٌ از قانونی که او را به سوی مقصد پیشرفت روحانی اش
می کشاند بی خبر است...

... سالک بدون اینکه آگاهانه این را بداند، با پیمودن طریق درونی ( توسط اندوه و شادی اش، خوشوقتی یارنجش، توفیق و شکستش، تلاش و استراحتش و توسط لحظات بینش روشن و هماهنگ خود، و همچنین توسط لحظات پریشانی و سردرگمی اش) به تدریج به خودشناسی می رسد. این ها تجلیات سانسکارارهای مختلفی هستند که او از گذشته با خودش آورده است، و سالک راهش را به سمت خودشناسی ادامه می دهد.... عملکرد واقعی مشعلflashlight آگاهی توسط سانسکاراهای انباشته شده ی شخص تعیین می شود.

... در مورد یک شخص معمولی، سپهر زندگی و مرحله ی عمل، محدود به دنیای زمخت است زیرا در او، مشعل آگاهی روی بدن جسمانی می افتد و توسط آن کار می کند. ... ولی قادر نیست با واقعیت های لطیف و ذهنی تماس داشته باشد.... در طول این زمان، او از سپهرهای لطیف و ذهنی جهان هستی ناآگاه باقی می ماند، زیرا که مشعل آگاهی او نمی تواند ازطریق واسطه ی بدن لطیف یا بدن ذهنی متمرکز باشد.

در این مرحله، روح از دنیای زمخت آگاه است ولی کاملاٌ از طبیعت واقعی خودش جاهل است. او خودش را با بدن مادی هویت می دهد... و طبیعتاٌ این {هویت گیری} پایه ی تمام فعالیت ها در این محدوده را تشکیل می دهد.
روح مستقیماٌ خودش را توسط خودش نمی شناسد، بلکه توسط بدن جسمانی...
( که در واقع فقط وسیله ی نقلیه ی روح است) {خود را می شناسد}.
بنابراین، روح تصور می کند که مرد است یا زن، جوان است یا پیر، و تغییرات و محدودیت های بدن را بر خودش می پندارد.

پس از چندین دور زندگانی که توسط دنیای زمخت ترتیب داده می شود، تاثیرات مربوط به دنیای زمخت، توسط دورانی طولانی از تجربه های {نیروهای} متضاد (مانند خوشبختی زیاد و رنج فراوان) تضعیف می شوند. ضعیف شدن تاثیرات ابتدای بیداری روحانی است، که از پس کشیدن تدریجی مشعل آگاهی از فریب های دنیای زمخت، تشکیل شده است. وقتی چنین اتفاقی می افتد تاثیرات زمخت، لطیف می شوند و تحول عملکرد آگاهی پایه را، از بدن زمخت به بدن لطیف، تسهیل و تهییج می کنند. اینک مشعل آگاهی روی بدن لطیف می افتد و ازطریق این واسطه عمل می کند. بنابراين تمامي دنیای زمخت از آگاهی روح فرومی افتد و فقط از دنیای لطیف آگاهی می یابد. اینک سپهر لطیف هستی فضای زندگی {روح} را تشکیل می دهد؛ و روح اینک خودش را بدن لطیف می انگارد، که مرکز تمامی فعالیت های او خواهد شد. ...

... تاثیرات متصل به دنیای لطیف به نوبه ی خود، برای مثال، ازطریق برخی از انواع ریاضت ها یا یوگاyoga، مستهلک می شوند. این سبب پس کشیدن بیشتر آگاهی به دورن می شود و این{عمل} را تسهیل می کند، و بوسیله ی آن، مشعل آگاهی روی بدن لطیف متمرکز می شود و شروع می کند به عمل کردن ازطریق آن... اینک روح از دنیای ذهنی آگاه است، و امکانات
عمیق تری را برای ادراک روحانی دارد و بینشی روشن تر از حقیقت غایی.

در این جایگاه جدید سپهر ذهنی، روح از الهامات پیوسته، بینش ژرف و شهود غیرقابل خطا لذت می برد؛ و با واقعیت روحانی در تماس مستقیم است. باوجودیکه روح در تماس مستقیم با خداوند است، روح خودش را همچون خدا نمی بیند، زیرا نمی تواند خودش را مستقیماٌ از طریق خودش ببیند، بلکه فقط از طریق واسطه ی ذهن فردی می بیند. ...

باوجودی که روح اینک نسبت به زمانی که در دنیای زمخت یا لطیف بود،
به خداوند بسیار نزدیک تر است، هنوز در دنیای سایه ها پوشیده شده است و به دلیل آن حجابی که توسط تاثیرات مرتبط با سپهر ذهنی تولید شده، به احساس جدایی {خود} از خداوند ادامه می دهد. ...

برای سالک ممکن است که توسط تلاش های خودش و بدون کمک گرفتن از هیچکس به سپهر ذهنی صعود کند، ولی انداختن بدن ذهنی مستلزم تسلیم سازی وجود فردی است. این آخرین و مهمترین گام نمی تواند بدون کمک یک مرشد کامل، که خودش خداآگاه God-realizedاست، برداشته شود.


27. طبیعت نفس و پایان دادن آن

آگاهی، در مراحل پیش-انسانی، تجربه هایی داشته است ولی این تجربه ها بطور صریح در رابطه با یک "من"a central I مرکزی قرار نداشته اند. ... نخستین گام در تسلیم کردن کارکردهای تاثیرات منفردworking of isolated impressions به تنظیمات هوشمندانهintelligent regulation ، تشکیل شده از آوردن تمامی این تجربه ها در رابطه با مرکز آگاهی، که بعنوان نفس صریح محدود the explicit limited ego ظاهر می گردد. از آغاز آگاهی انسان،
یکی کردن نفس-آگاهی روشن ترین و تعریف شده ترین {چیز} است. ...

... روند ادراک تجربه ها تلویحا به معنی ظرفیت نگه داشتن خرده تجربه های مختلف باهم است، به عنوان بخش هایی از یک واحد؛ و ظرفیت ارزیابی کردن
آن ها توسط به هم نزدیک کردنشان در یک رابطه ی متقابل و دوجانبه. ...

برای تمامی وقایع ذهنی، نفس بعنوان یک دستاورد صریح و شکست ناپذیر پدیدار می شود تا یک نیاز خاص را برآورده سازد. ... نفس تمامی تجربه های
به دست آمده شده را انبار می کند و تمایلات فعال غریزه های نسبتاٌ مستقل و جداگانه ی به ارث برده شده از آگاهی حیوانی را به هم متصل می سازد.
شکل گیری نفس این منظور را برآورده می سازد که ثبات مشخصی به روند های آگاهانه بدهد و همچنین نوعی تعادل کاربردی را تامین می کند که لازمه ی یک زندگی سازمان یافته و برنامه ریزی شده است. ... ولی بااین وجود باید به این روند شکل گیری نفس، بعنوان یک اهریمن لازم
necessary evil ، که برای زمان حاضر مورد نیاز است، نگاه کرده شود.

... بنابراین، باوجودی که نفس از درون می کوشد تا تجربه های فردی را کامل و یکپارچه سازد، همچنین در همین تلاشش برای احساس وجود خود و تامین وجودی خویش، یک تقسیم مصنوعی بین زندگی بیرونی و زندگی درونی می آفریند. ...

...ذهن انسان لحظه به لحظه از میان یک سلسله از تضادها عبور می کند. ...
نفس می کوشد تا از طریق ارزیابی های خطا و انتخاب های نادرست این تضاد درونی خودش را حل کند. ... بنابراین، باوجودی که قدرت، شهرت، ثروت، توانایی و سایر دستاوردهای دنیایی واقعاٌ بی اهمیت هستند، نفس از مالک بودن این ها لذت می برد و به عنوان "مال من" به این ها می چسبد. از سوی دیگر، معنویت واقعی برای روح از همه مهم تر است، ولی نفس به آن بعنوان {چیزی} بی اهمیت می نگرد.

... دنیایی تفاوت بین ضرورتnecessity و اهمیت importance وجود دارد. بسیاری از چیزها برای نفس ضروری به نظر می آیند، ولی این ها در خودشان مهم نیستند. معنویتspirituality ، که برای نفس بی اهمیت جلوه می کند، برای روح واقعاٌ بااهمیت است. بنابراین، نفس نماینده ی اصل عمیق و پایه ای جهل است، که همواره خودش را از طریق ترجیح دادن غیرمهم بر مهم نشان می دهد.

ذهن به ندرت بطور هماهنگ عمل می کند زیرا عمدتاٌ توسط نیروهای ناخودآگاه هدایت می شود. ... اگر ذهن بخواهد از ستیزه ها رها شود باید همیشه انتخاب درست کند و باید همواره چیزهای واقعاٌ مهم را بر بی اهمیت ترجیح دهد. ...
ذهن باید هوشمند بشود، زیرا فقط از طریق دنبال کردن ارزش های واقعی و پایدار است که دستیابی به وقار و ثباتی که برای جریان پویا و خلاق زندگی ذهنی زیان آور نیست، ممکن خواهد بود. یک انتخاب ناهوشمندانه، اگر محکم باشد،
شاید بطور موقت برتضاد چیره شود؛ ولی بطور حتم در دراز مدت، آزادی عمل را در زندگی محدود می کند و یا شکوفایی تمامیت شخصیت فرد را مختل
می سازد. به علاوه، اگر آن تضاد هوشمندانه حل نشده باشد، بطور حتم به شکلی دیگر دوباره ظاهر می شود. از سوی دیگر، یک راه حل هوشمندانه نیازمند بینش درست نسبت به ارزش ها است که می باید از ارزش های کاذب تمیز داده شوند. بنابراین مشکل تضاد خواسته ها، در عمل، همان مشکل تضاد ارزش ها است و بنابراین راه حل تضادهای ذهنی نیازمند کاوشی عمیق در معنی واقعی زندگی است. تنها از طریق خرد
wisdom است که ذهن می تواند از تضادها رها گردد.

... بنابراین راه حل تضادهای ذهنی نه تنها نیازمند ادراک ارزش های درست است، بلکه همچنین به وفاداری پایدار به آن ها نیز نیاز دارد.

... نشانه ی قطعی یک تضاد واقعی پنهان این احساس است که تمامی قلب انسان در فکر یا عملی که در آن لحظه غالب است حضور ندارد. یک احساس مبهم از باریک شدگیnarrowing down یا یک محدودشدگی ریشه ای زندگی radical restriction of life وجود دارد. در چنین مواقعی باید تلاش شود تا توسط یک خودنگری عمیق، محتوای وضعیت ذهنی فرد مورد تحلیل قرار گیرد، زیرا که چنین تحلیلی زوایای پنهان آن تضاد را روشن می سازد.

زمانی که تضادها اینگونه روشن شدند، آنگاه حل کردن آن ها توسط هوشمندی و انتخاب های محکم ممکن خواهد بود. مهمترین لازمه برای حل کردن
رضایتمندانه ی تضادها، نیروی محرکه
motive power یا الهام inspirationاست که فقط از یک اشتیاق سوزان برای یک آرمان فراگیر و جامع نشات
می گیرد. ...

برقرار کردن یک آرمان واقعیtrue ideal شروع ارزیابی درست است.
به نوبه ی خود، ارزیابی درست، {همان} خراب کردن یا واچیدن ساختار نفس
the undoing of the construction of the ego است که بر اساس ارزیابی های کاذب رونق یافته است. ... در اوج بلوغ و پختگی تکامل، این اکتشاف عظیم فرا می رسد که تا زمانی که حیات {انسان} بر حول نقطه اتکای نفس می چرخد،
نمی تواند {به درستی} درک و زندگی شود. آنگاه انسان توسط منطق تجربه ی خودش برانگیخته می شود تا مرکز واقعی تجربه را بیابد و زندگی خودش را در حقیقت درک کند. این {کار} مستلزم مستهلک کردن نفس و جایگزین کردن آن با حقیقت-آگاهی
Truth-consciousness است. نقطه اوج فروپاشی نفس، ادراک حقیقت است. اگر یکپارچگی و ارضای واقعی بخواهد در زندگی به دست آید، هسته ی کاذب سانسکاراهای جمع شده باید ازبین برود.

توجه:

متن فوق فقط مختصری از شکل گیری و زدودن نفس انسانی است
که توسط مهربابا توضیح داده شده.
برای مطالعه ی عمیق تر این مطلب، خوانندگان می توانند
به سه فصل کامل متن اصلی کتاب، صفحات 160 تا 178 رجوع کنند.


28. خلاصه ای در مراقبه

مراقبه را می توان طریقی توصیف کرد که شخص برای خودش اختیار
می کند، درحالیکه سعی می کند به ورای محدودیت های ذهن برسد... فرد یک طریقت ازپیش آماده شده را دنبال نمی کند؛ آن طریقت پس از اینکه از آن عبور کرد منقوش می گردد. به همین ترتیب، کسی که خودش را به مراقبه ی عمیق متمایل می یابد در واقع با مشکلات معنوی که با آن رویارو است دست به گریبان است و فقط کوششی محض برای دنبال کردن یک دوره ی سخت و جامد که در ساختار ذهنی وجود دارد، انجام نمی دهد.

بااین وجود، پرورش مراقبه می تواند بطور اجمالی توسط کسانی که بینش مستقیم در عملکردهای ذهن انسان دارند پیش بینی شود.... در دوران مراقبه، هوشمندی نقش مهمی راایفا می کند؛ و همین هوشمندی است که توسط مرشد کامل برافروخته می شود، کسی که چند توصیه ساده در مورد کارهایی که در مراقبه باید بکند یا انتظار داشته باشد، به سالک می دهد.

مراقبه، غالباٌ بعنوان روند مجبور ساختن {تمرکز} ذهن روی یک مفهوم یا شیئ، مورد سوء تفاهم قرار گرفته است. طبیعتاٌ بیشتر مردم نسبت به مراقبه احساس بیزاری دارند، زیرا در تلاش برای به زور وادارکردن ذهن در یک جهت یا چسباندن آن به یک چیز مشخص، دچار مشکلات بزرگ هستند. هرگونه رفتار کاملاٌ مکانیکی با ذهن، نه تنها آزاردهنده است بلکه درنهایت محکوم به شکست است. نخستین اصلی که سالک باید به یاد بسپارد این است که ذهن فقط بر اساس قوانین موروثی در ساختار خودش می تواند کنترل شود و در مراقبه جهت بگیرد، و نه با هیچگونه روش های مکانیکی و فشارهای نیمه مکانیکی.

بسیاری افراد که بطور تکنیکی مراقبه انجام نمی دهند، بیشتر اوقات، خویش را در مورد یک مشکل خاص یا موضوع نظری، در یک تفکر عمیق و شدید و روشن می یابند. این روند ذهنی آنان، به نوعی، بسیار شبیه مراقبه است، بطوریکه ذهنشان چنان درگیر تفکر شدید در مورد یک موضوع مشخص است که تمام چیزهای دیگر برایشان بیمورد است و وجود ندارد. در چنین روندهای ذهنی، مراقبه غالباٌ آسان و خودانگیخته است زیرا ذهن روی موضوعی متمرکز است که به آن علاقه دارد و بطور افزاینده ای آن را درک می کند.

فاجعه ی معنویThe spiritual tragedy در مورد سلسله افکار این است که آن ها درجهت چیزهای واقعاٌ مهم نیستند. از سوی دیگر، موضوع مراقبه ی واقعی باید همیشه بادقت انتخاب شود و باید از نظر روحانی بااهمیت باشد؛
باید یک شکل یا موضوع الهی، یا مطلبی بااهمیت و حقیقی باشد. برای داشتن توفیق در مراقبه، ذهن نه تنها باید به موضوعات الهی یا حقیقت علاقمند شود، بلکه باید بکوشد تا آنها را درک و تحسین کند. چنین مراقبه ی هوشمندانه ای یک روند طبیعی ذهنی است؛ و چون خشکی و جمود مراقبه ی مکانیکی را ندارد، نه تنها خودانگیخته و الهام بخش است، بلکه آسان و موفق نیز هست.

مراقبه meditationرا باید با تمرکز concentration متمایز دانست. مراقبه نخستین مرحله از روندی است که به تدریج به تمرکز می انجامد. در تمرکز ذهن به دنبال اتصال به موضوعش است توسط روند تثبیت کردن خود روی آن موضوع؛ درحالیکه مراقبه تشکیل شده از تفکر یکپارچه در مورد یک موضوع مشخص بطوری که تمام چیزهای دیگر از ذهن دفع شده باشند. ...
در مراقبه، ذهن می کوشد با تامل روی صفات متنوع آن شکل یا مفاهیم مختلف یک فرمول، موضوع {مراقبه} را درک و هضم کند. در تمرکز، و همچنین در مراقبه، یک امتزاج آرامش بخش بین عشق و اشتیاق برای آن اصل یا موضوع الهی، که ذهن روی آن تامل می کند، وجود دارد؛ و هردوی این فعالیت ها با روند های مکانیکی محض، که نظمی خشک و یکنواختیِ بدون تخفیفی دارند، بسیار متفاوت هستند...

مراقبه در اساس یک مورد انفرادی است، به این معنا که چیزی نیست که با آن، فرد خودش را در جامعه به نمایش بگذارد، بلکه برای پیشرفت معنوی خود فرد است. انزوای کامل فرد از محیط اجتماعی، تقریباٌ همیشه برای تمرین بدون اختلال مراقبه مفید است... آرامش و سکوت مختل ناشدنی برای کسب توفیق الزامی هستند. بااین وجود، برای یافتن چنین شرایطی، نیازی نیست که فرد به کوهستان ها یا غارها برود. حتی در شهرها نیز قدری مراقبت و{استقبال از} دردسر می تواند سکوت و خلوت لازم را برای تسهیل و ترقی پیشرفت در شکل های مختلف مراقبه، تامین کند.

... بهتر است که سالک در طول هر مراقبه یک وضعیت بدنی یکسان را اختیار کند. ... همچنین، انتخاب یک مکان و زمان ثابت نیز اثر سودبخش دارد. بنابراین سالک باید در مورد اختیار کردن زمان و مکان و وضعیت بدنی جدّی باشد. انتخاب مکان مراقبه نیز نیازمند بررسی ارتباطات معنوی و امکانات آن مکان دارد. مراقبه کردن در مکان های مقدس که مرشدان در آن ها زندگی ومراقبه می کرده اند اهمیت ویژه ای دارد.

... بااین وجود، زمانی که مراقبه از طریق تمرین مدام بصورت عادت درآمده باشد، پایبندی به زمان و مکان و وضعیت بدنی ثابت می تواند معاف شود؛
و سالک می تواند مراقبه ی خود را در هر زمان و تحت هر شرایطی انجام دهد. حتی زمانی که راه می رود، او می تواند غرقه در مراقبه باشد.

نباید با قلبی سنگین وارد مراقبه شد، مانند وقتی که فرد روغن کرچک castor oil مصرف کرده باشد. فرد باید در مورد مراقبه جدی باشد، ولی نه سنگین یا اندوهگین. شوخ طبعی و نشاط نه تنها در پیشرفت مراقبه مانعی نیستند، بلکه در واقع به آن کمک می کنند. مراقبه نباید به چیزی بدمزه و خسته کننده تبدیل شود. سالک باید آن سرور طبیعی را، که حاصل مراقبه ی موفق است، بر خود مجاز بداند، بدون اینکه به آن معتاد شود... اگر مراقبه واقعاٌ بخواهد موفق باشد، تمامی افکار افسردگی، ترس یا نگرانی باید تماماٌ قطع شوند...

در تفکر معمولی، جریان قطع نشده ای از سلسله مفاهیم مربوط، امری معمولی است؛ ولی وقتی ذهن به مراقبه ی منظم می پردازد، یک تمایل واکنشی برای {ایجاد} افکار نامربوط و متضاد برای برانگیخته شدن و تولید اختلال، بطور غیرقابل اجتنابی وجود خواهد داشت. این قانون ذهن است، و سالک نباید از پیدایی افکار متضاد و ناهمگون در آگاهی، که تاکنون خودشان را آشکار نساخته بودند، ناراحت شود. مراقبه شامل آوردن محتوای نیمه آگاه ذهن به پیش {جلوی}forefront of consciousness آگاهی است.....

آخرین، ولی نه بی اهمیت ترین شرط برای توفیق در مراقبه، اتخاذ روش یا فن درست برای برخورد با افکار مزاحم و تاثیرات {نافذ} ذهنی است. کوشش برای جنگیدن و سرکوب کردن افکار مزاحم بطور مستقیم بی فایده و اتلاف انرژی است. ... بهترین {روش} نادیده گرفتن و چشم پوشیدن از آن ها و هرچه سریع تر برگشتن به موضوع مراقبه است، بدون دادن اهمیت زیاد و
بی مورد به عوامل مزاحم. با تشخیص دادن بی ربط بودن و بی ارزش بودن افکار مزاحم و ارزش و اهمیت نسبی موضوع مراقبه، این امکان هست که اجازه دهید افکار مزاحم به خودی خود و توسط فروگذارکردن و غفلت محض از آن ها، بمیرند. به این ترتیب ذهن بطور مدام در موضوع مراقبه تثبیت و استوار می شود.

توجه: برای مطالعه ی کامل انواع مراقبه و اهمیت آن ها،
خوانندگان می توانند به هفتمین چاپ کتاب سخنرانی ها
Discourses ، 1987، بخش دو تا پنج، صفحات 201 تا 251 رجوع کنند.


29. پویایی های پیشرفت روحانی

پیشرفت روحانی وقتی شروع می شود که تغییرات فاحشی در دیدگاه انسان دنیایی پیدا می شود. فرد دنیایی بیشتر برای تن زندگی می کند؛ و حتی در آن پیشه های که ظاهراٌ به نظر نمی رسد مرجع مستقیمی با بدن داشته باشند، در تحلیل نهایی، نیروی انگیزش نهایی را می توان در خواسته های مربوط به بدن یافت.
برای مثال، او برای خوردن زندگی می کند؛ برای زنده بودن خوراک نمی خورد. او هنوز هیچگونه هدف روشنی برای رفتن به ورای بدن کشف نکرده است، بنابراین، بدن و رفاه آن مرکز تمام فعالیت های او است. ولی وقتی که او
ارزش هایی را کشف می کند که در آن ها روح حاکمیت اصلی را دارند،
بدن بی درنگ به پس زمینه می افتد. آنگاه نگهداری از بدن، برای او فقط {نگهداری} از وسیله ای می شود که او را به ادراک های بالاتر از هدف
می رساند. بدن او، که قبلاٌ مانعی برای یک زندگی واقعاٌ روحانی بود، وسیله ای می شود که {او را} به زندگی های والاتر می رساند. ...

خود شروع پیشرفت روحانی، توسط جستن آن هدفی تعیین می شود که انسان برای آن زندگی می کند (هدفی که او ناخودآگاهانه برای آن عشق می ورزد و متنفر
می گردد، و برای آن هدف وارد خوشی ها و رنج های رنگارنگ می گردد.) باوجودیکه او شاید توسط کشش این مقصد الهی غیرقابل فهم و غیرقابل مقاومت، منقلب و ناراحت شود، شاید زمان زیادی به طول انجامد تا او به قله ی کوهستان ادراک حقیقت برسد؛ و آن طریق، پیوسته پر از گودال ها و پرتگاه های لغزنده است. ... بنابراین، سالک تا زمانی که مزیت کمک و راهنمایی یک مرشد کامل، که تمام پیچ و خم های طریق روحانی را می شناسد، و نه تنها سالک را از سقوط ممکن حفظ می کند، بلکه بدون بازگشت های غیرضروری او را به هدف ادراک راهنمایی می کند، را نداشته باشد، هرگز ایمن نیست. سالک که تصمیم دارد
به هدف برسد با خودش تمامی سانسکاراهای گذشته اش را حمل می کند. ...
طریق پیشرفت روحانی غالباٌ توسط موانع ساخته ی خود {این راه} مسدود
می شود و این موانع فقط می توانند توسط کمک یک مرشد برطرف شوند.

یاری مرشد وقتی موثرترین است که سالک زندگی نفسانی خودش را به نفع زندگی نامحدودی که مرشد آن را عرضه می کند، تسلیم سازد. رسیدن به تسلیم کردن کامل نفس دشوارترین {کار} است. و بااین وجود، اساسی ترین شرط برای پیشرفت روحانی، کاستن از نفسانیت به کمترین حد ممکن است. ... بنابراین، بیهودگی مراسم و تشریفات، صدقات و اعمال خیر و ریاضت ها و وانهادن های بیرونی که در آگاهی نفسانی ریشه دارند، از همینجاست.

... بنابراین او در یک وضعیت دشوار قرار دارد: اگر غیرفعال بماند، برای شکستن زندان زندگی نفسانی خود کاری نکرده است؛ و اگر به زندگی فعال بپردازد، با این امکان رو به رو است که نفس او به این اعمال جدید منتقل شود. ... کسی که وارد طریقت می شود نه می تواند در جایی که هست باقی بماند و
نه می تواند از عهده ی این برآید که تعادلش را از دست بدهد. بنابراین مانند کسی است که بخواهد روی لبه ی تیز شمشیر راه برود.

برای پرهیز از بی عملی از یک سو و اجتناب از غرور عمل از سوی دیگر، برای سالک لازم است که طبق روش زیر یک نفس موقت و کاربردی بسازد که تماماٌ مطیع مرشد باشد: قبل از شروع هر کاری، سالک باید فکر کند که این او نیست که این کار را انجام می دهد، بلکه این مرشد است که آن عمل را توسط او انجام می دهد. پس از انجام عمل، او برای مطالبه ی نتیجه ی عملش درنگ
نمی کند یا از آن لذت نمی برد، بلکه با تقدیم کردن آن اعمال به مرشد، از آن ها رها می گردد. ... ساختن یک نفس جدید که تمامآٌ مطیع مرشد باشد برای پویایی پیشرفت روحانی الزامی است.

... فاصله بین زندگی محدود نفس و نامحدودی زندگی بدون نفس باید توسط مراحل تدریجی تحول نفس پوییده شود (تا نفسانیات با تواضع جایگزین شود و
خواهش های برانگیزنده جای خودشان را به رضایت ممتد و رشد کننده بدهد و خودخواهی با عشق بدون نفس جایگزین گردد.) ...

... سالکی که به خدمت مرشد در می آید را می توان به جارویی تشبیه کرد که مرشد با آن دنیا را از ناخالصی هایش پاک می کند. ... فقط توسط دخالت فعال مرشد است که چنین اختلالات روحانی می توانند درمان شوند. ... اگر سالک بخواهد چنین کمکی را دریافت کند باید تلاشی واقعی برای تسلیم کردن خود
به اراده ی الهی مرشد انجام دهد. ... پیشرفت روحانی پیامد تسلیم های پی درپی است، تا تسلیم شدن نهایی زندگی نفسانی جداگانه بطور کامل حاصل گردد. آخرین تسلیم، تنها تسلیم کامل است. این {مرحله} قرین است با اتحاد و اتصال نهایی که در آن، سالک با مرشد یکی می شود. بنابراین، به نوعی، کامل ترین تسلیم به مرشد معادل است با دستیابی به حقیقت، که هدف غایی تمام پیشرفت های روحانی است.


30. جنبه های عمیق تر سلوک

برای بیشتر افراد، ساداناsadhana یا تمرین روحانی تشکیل شده است از انجام بیرونی مراسم و تشریفاتی که توسط مذهبشان تجویز شده است. در مراحل ابتدایی، مراعات چنین تشریفات، بعنوان عاملی که به پاکسازی خود و انضباط ذهنی کمک می کند، ارزش خودش را دارد. ولی در نهایت سالک باید به ورای مرحله ی پیروی بیرونی از رسوم برود وبه جنبه های ژرف تر تمرینات روحانی مشرف گردد. وقتی چنین اتفاقی بیفتد جنبه های بیرونی مذهب به
پس زمینه می افتند؛ و سالک به{موارد} اساسی، که در تمام مذاهب بزرگ آشکار شده اند، علاقه پیدا می کند. سلوک واقعی، ازیک زندگی براساس ادراک معنوی تشکیل شده است، و این برای کسی که واقعاٌ مشتاق واقعیت های معنوی است فراخواهد رسید.

... سلوکی که برای یک شخص خاص مفید است باید با سانسکاراها و خلق و خوی او مربوط باشد؛ و بنابراین، باوجودیکه هدف روحانی برای همگان یکسان است، سلوکی که به یک شخص داده می شود مخصوص شخص او است. ... هدف و غایت حیطه ی روحانی، یک تکمیل شدگی است که ورای محدودیت های زمان قرار دارد. بنابراین در حوزه ی مادیات، سلوک متوجه
به دستیابی چیزی است که هنوز باید واقع گردد؛ ولی در زندگی معنوی این {سلوک} متوجه تشخیص و ادراک چیزی است که همیشه وجود داشته است، همیشه خواهد بود، و هم اینک هست.

... سلوک زمانی از نظر روحانی مفید است که زندگی فرد را با هدف الهی تنظیم و هماهنگ سازد، {هدفی} که هر فرد را قادر سازد بطور آگاهانه از سرور حالت خدا{گونگی خویش} لذت ببرد. سلوک باید تماماٌ در خدمت این هدف باشد. ... سلوک به اندازه ای کامل است که آرمان های معنوی را بیان سازد، یعنی به درجه ای که زندگی کامل را همانند resembles سازد. .... وقتی که سلوک کامل یا تکمیل شده باشد، با هدف ممزوج می گردد (یک زندگی کامل از نظر معنوی): به درجه ای که تقسیم و جدایی بین وسیله و هدف، در یکپارچگی خدشه ناپذیر یک وجود غیرقابل تقسیم، بلعیده شود. ...

... در جنبه های عمیق تر خود، سلوک روحانی از {موارد} زیر تشکیل شده است:

1) یوگای شناخت (دیان)dhyan {مراقبه}،

2) یوگای کردار(کارما یوگا karma yoga

3) یوگای اخلاص یا عشق (باکتی یوگا bhakti yoga).

سلوکِ شناخت توسط تمرین وانهادن و وارستگی، که از یک ادراک واقعی نشات می گیرد، انواع شکل های مراقبه، و استفاده ی پیوسته از تمیز دادنdiscrimination و شهود بیان می شود. ... اگر سلوک شناخت بخواهد مفید باشد، باید در هر گام توسط تاکید روی کردار اجرا شود. زندگی روزمرّه باید توسط تمیز دادن discrimination رهبری شود و توسط شهودهای والاترhighest intuitions الهام گیرد.

کارمایوگا یا یوگای کردار از عمل کردن براساس بهترین شهودهای قلبی، بدون ترس یا تردید تشکیل شده است. در سلوک، آنچه به حساب می آید تمرین است و نه نظریه ی محض. ... بنابراین کسی که زیاد تحصیلکرده نیست ولی نام خداوند را با اخلاص به زبان می آورد و وظایف خودش را با تواضع و از صمیم قلب انجام می دهد، در واقع به خداوند نزدیک تر است از کسی که تمام {دانش} فرافیزیکی دنیا را می داند، ولی اجازه نمی دهد که نظریات او زندگی روزمرّه اش را تغییر دهد. ... لازمه ی انجام یوگای کردار این است که کردار باید از ادراک حقیقت سرچشمه گیرد. کردارهای روشن شده enlightened action وابستگی نمی آورند زیرا در نفس ریشه ندارند و بدون نفس هستند. ... خودخواهی، منجر به یک زندگی باریک می شود که حول مفهوم کاذب فردیتی محدود و جدا گردش می کند؛ درحالیکه عمل بدون نفس منجر به محو شدن توهم جدایی می شود، و به دروازه ای به زندگی نامحدود تبدیل می گردد: جایی که ادراک همه-خودبودن All-selfness وجود دارد. آنچه فرد در اختیار دارد ممکن است ازدست برود و آنچه که آرزو دارد ممکن است هرگز برایش محقق نشود؛ ولی اگر او با روحیه ی تقدیم کردن به خداوند چیزی را ازدست بدهد، {آن چیز} پیشاپیش به او بازگشت داده شده است. یوگای کردار اینگونه است.

سلوک عشق (باکتی) حتی از یوگای شناخت و یوگای کردار مهم تر است. عشق خودش بهانه ی خود است برای بودن. در خودش کامل است و نیازی ندارد که با چیز دیگری همراه شود. بزرگترین قدیسان با عشق خویش نسبت
به خداوند راضی بوده اند و هیچ خواهش دیگری نداشته اند. در شدت عشق الهی، عاشق با معشوق الهی یگانه می گردد. هیچ سلوکی بزرگتر از عشق نیست، هیچ قانونی بزرگتر از عشق نیست و هیچ هدفی ورای عشق وجود ندارد (زیرا عشق در مرتبه ی الهی خود {تبدیل به} بی نهایت می شود. خداوند و عشق یکی هستند و کسی که عشق الهی دارد، پیشاپیش خداوند را دارد.

... در هیچ سلوک دیگری ممزوج شدن با خداوند به آسانی و کمال عشق نیست. زمانی که عشق استعداد هادی است، طریق منجر به حقیقت، بدون تلاش و لذت بخش است. به عنوان یک قانون، سلوک مستلزم تلاش است و گاهی حتی
تلاش های بسیار سخت، مانند موردی که سالک در رویارویی با وسوسه ها سعی می کند وارسته بماند. در عشق، احساس تلاش کردن وجود ندارد زیرا که خودانگیخته است. خودانگیختگی جوهره ی معنویت است. والاترین مرتبه ی آگاهی، که در آن ذهن کاملاٌ در حقیقت ممزوج شده، ساهاجاواستا sahajawastha نام دارد: مرتبه ی خودانگیختگی نامحدود، که در آن خودشناسی بدون وقفه uninterrupted Self-knowledgeوجود دارد.
یکی از متضادنماهایی
paradoxes که به سلوک معنوی مربوط می شود این است که تمام تلاش های سالک به این منظور انجام می گیرد که او به مرحله ی بی تلاشیeffortlessness دست بیابد.

... ثمربخشی غایی سلوک شامل پایان گرفتن زندگی نفسانی سالک است. در آن لحظه، این ادراک وجود دارد که خود او، به نوعی، موضوع و هدف تمامی جست و جوها و تلاش ها بوده است. تمام رنج ها و خوشی هایش (تمامی مخاطرات و ماجراجویی هایش، تمامی ایثارها و کوشش های سخت او) برای رسیدن به شناخت خویش بوده است، که در آن {شناخت} او فردیت محدود خویش را ازدست می دهد، فقط برای اینکه کشف کند که او واقعاٌ با خداوند، که همه چیز است، یکی بوده است.


31. تناسخ و کارما

شخص دنیاییthe worldly person زندگی را کاملاٌ با تجلیات و فعالیت های بدن زمخت هم هویت می پندارد. بنابراین، برای او آغاز و پایان هستی بدن، آغاز و پایان روح فردی نیز هست. به نظر می رسد که تمام تجربه ی او گواه بر ناپایداربودن بدن جسمانی او است؛ و او غالباٌ شاهد متلاشی شدن بدن های جسمانی، که زمانی از زندگی مرتعش بوده اند، هست. بنابراین او طبیعتاٌ وادار شده تا باور کند که زندگی هم مرز (همزمان) است با هستی جسمانی.

از آنجا که شخص دنیایی به مرگ همچون پایان زندگی می نگرد، به آن اهمیت عظیمی می دهد. بااین وجود تعداد اندکی هستند که برای مدت های طولانی روی مرگ تعمق می کنند. ... برای بیشتر مردم منظره ی زمینی زندگی، مرگ را همچون واقعیتی غیرقابل اجتناب و غیرقابل مقاومت، بعنوان
پس زمینه دارد (که بگونه ای نامریی و غیرمحسوس وارد بزرگترین
پیروزی ها، دستاوردها و محبوب ترین لذات و خوشی هایشان می شود.)

... مرگ جزو وقایع بسیار هولناک و دلخراش است. مردم در بدخواهی و خشم سعی می کنند بعنوان آخرین جزا یا بدترین انتقام، مرگ را به یکدیگر تحمیل کنند، یا بعنوان مطمئن ترین روش برطرف کردن خشونت و مداخله توسط دیگران، به آن توسل می جویند. مردم همچنین مرگ را بعنوان نشانه ای از ایثار عالی برای خویش دعوت می کنند؛ و گاهی به امید کاذب پایان نهادن
به تمام نگرانی ها و مشکلات دنیا که قادر به رویارویی یا حل آن ها نیستند، آن را می جویند. بنایراین در ذهن بیشتر افراد مرگ اهمیتی زیاد و فراگیر دارد.

اهمیت فراگیر مرگ از وابستگی انسان به شکل های مشخص نشات می گیرد. ولی اگر انسان، حتی اگر هم فردی دنیایی باشد، دیدگاه وسیع تری نسبت
به زندگی داشته باشد، مقدار زیادی از گزندگی و اهمیت مرگ کاسته می شود. بااینکه این شکل ها گذرا و ناپایدار هستند، یک پیوستگی ناگسسته زندگی در میان آن ها وجود دارد (شکل های کهنه ازبین می روند و اشکال تازه برای سکونت و متجلی شدن خلق می شوند). روی دادن مجدد مرگ با روی دادن مکرر تولد همتا هستند. نسل جدید جانشین نسل قدیم می شود؛ زندگی در
شکل های تازه، حیاتی دوباره می گیرد و پیوسته و بی وقفه خودش را تازه
می سازد. ...

... یک نگرش سالم به مرگ فقط وقتی ممکن است که به زندگی از منظرگاه غیرشخصی توجه شود و بدون وابستگی به شکلهای مشخص. این کار برای انسان دنیایی دشوار است زیرا به شکل های مشخصی وابسته است.
برای او، یک شکل بخوبی شکل های دیگر نیست. شکلی که او با آن هویت گرفته است قطعاٌ از تمام شکل های دیگر مهم تر است. محافظت از {زندگی در شکل عام آن} و پیشرفت عمومی جریان زندگی مورد علاقه ی مخصوص او نیست. آنچه انسان دنیایی مشتاق آن است ادامه یافتن شکل خودش و سایر شکل های مشخصی است که او به آن ها وابستگی دارد. قلب او نمی تواند با تعقل او مصالحه کند. ...

اندوه مرگ در تحلیل نهایی ریشه در خودخواهی دارد. کسی که عزیزی را ازدست داده است شاید از نظر عقلانی بداند که زندگی، بعنوان یک تمامیت، درجای دیگری این خسارت را جبران کرده است؛ ولی تنها احساس او این است: "این برای من چیست؟" وقتی انسان از دیدگاه شخصی خود به این {مرگ یک عزیز} نگاه می کند، مرگ سبب یک اندوه بی پایان می شود.
از دیدگاه کلی نسبت به زندگی، این یک داستان فرعی، با اهمیتی جزیی است. ... اگر به مرگ بعنوان نابودی نهایی هستی یک فرد نگاه کنیم، به نظر،
یک خسارت جبران ناپذیر برای کائنات است. هر فرد شاید در موقعیتی باشد تا چیزی به کائنات عرضه کند که هیچ کس دیگر نتواند دقیقاٌ آن را جایگزین سازد. ... این گمان که مرگ پایان وجود فرد است مخالف است با انتظار
ریشه کن ناشدنی که براساس شهود منطقی است. معمولاٌ یک تضاد بین ادراکات شهود و نتیجه گیریهای تعقل ناخالص برمی خیزد که گمان می کند مرگ پایان وجود فرد است.

... مرگ بعنوان نابودی حیات هرگز نمی تواند تماماٌ مورد قبول آرزوهای روحانی انسان باشد. بنابراین، باورداشتن بقای روح فردی، حتی در نبود دانش مستقیم ماورای محسوسات، در مورد وجود حیات پس از مرگ، غالباٌ بدون مقاومت زیاد از سوی ذهن انسان موردقبول است. ...

... فانی نبودن روح فردی توسط این واقعیت ممکن است که روح فرد همان جسم مادی نیست. روح فردی با تمامی سانسکاراهای خود، توسط بدن های ذهنی و لطیف خود در دنیاهای دورن به بودن ادامه می دهد، حتی پس از اینکه در هنگام مرگ بدن زمخت خود راازدست داده باشد. بنابراین، زندگی توسط بدن زمخت فقط یک بخش از زندگی پیوسته ی روح فردی است؛ سایر
بخش های زندگی زندگی او تجیلاتشان را در سایر سپهرها دارند.

... شخص معمولی از سطوح درونی ناآگاه است، درست مانند انسانی ناشنوا که از وجود اصوات ناآگاه است و نمی تواند آگاهانه با آن ها برخورد کند. بنابراین، برای تمام مقاصد کاربردی، این اصوات برای او دنیاهایی "دیگر" هستند.

بخش لطیف تر و پنهانی طبیعت دو قسمت مهم دارد که لطیفsubtle و ذهنی mental نام دارند که به بدن های لطیف و ذهنی انسان مربوط هستند. بنابراین تمامی طبیعت را می توان به راحتی به سه بخش تقسیم کرد: دنیای زمختgross، دنیای لطیف و دنیای ذهنی. زمانی که روح فردی در یک بدن شکل جسمانی می گیرد، حیات خود را در دنیای زمخت بیان می سازد. وقتی که پوسته ی بیرونی، بدن جسمانی، را می اندازد، به داشتن تجلیات خود در دنیای لطیف توسط بدن لطیف یا در دنیای ذهنی توسط بدن ذهنی ادامه می دهد.

معمولاٌ زندگی در بدن جسمانی فقط زمانی خاتمه می یابد که سانسکاراهایی که برای بیان در آن جسم رها شده اند همگی به مصرف رسیده باشندworked out . ... {نیروی} گشتاور سانسکاراها که از عملکرد خود منع شده بودند حتی پس از مرگ برجا می ماند، و نتیجه اینکه، روح جدا شده {از بدن، هنوز} اشتیاق زیادی به دنیای زمخت دارد.

... در موارد معمولی، مرگ وقتی رخ می دهد که تمام سانسکاراهایی که طالب بارورشدن هستند به مصرف رسیده باشند. زمانی که روح بدن جسمانی را
می اندازد، تمام اتصالاتش با دنیای زمخت قطع می گردد، درحالیکه نفس و ذهن، با تمامی تاثیراتی که در دوره زندگی زمینی انباشته اند برجای می ماند. ... بنابراین، مرگ افتتاحی است برای یک دوران استراحت نسبی، که از یک پس کشیدن موقتی ازسپهر زمخت فعالیت ها تشکیل شده است. مرگ آغاز یک وقفه است بین آخرین زندگی جسمانی و بعدی.

***

توجه:

در مجموع هفت فصل در مورد موضوع فوق وجود دارد
که ما فقط نخستین فصل را پوشش داده ایم.
بنابراین خوانندگانی که علاقمند به خواندن تمامی فصل ها هستند
می توانند به اصل کتاب سخنرانی ها، صفحات 301 تا 338 رجوع کنند.)


32. مایا: بخش یک: ارزش های دروغین

همه می خواهند حقیقت را بشناسند و درک کنند، ولی حقیقت را نمی توان شناخت و تشخیص داد، مگر اینکه جهل، بعنوان جهل شناخته و درک شود. بنابراین اهمیت درک مایا maya یا اصل جهل برمی خیزد. ... اگر روح بخواهد در حالت خودشناسی مستقر شود، جهل در تمامی اشکال خودش باید ازبین برود.

بنابراین، برای بشریت یک الزام قطعی وجود دارد تا بداند که کذب چیست و آن را همچون کذب بشناسد و با شناخت آن بعنوان کذب، از آن خلاص شود. طبیعت اساسی کذب چیست؟ اگر واقعی همچون واقعی شناخته شود، یا اگر کذب همچون کذب شناخته شود، هیچ کذبی وجود نخواهد داشت و تمام {این} شکلی از شناخت است. کذب یعنی دریافت واقعیreal بعنوان دروغ، یا گرفتن دروغ بعنوان واقعی، به این معنی که پنداشتن چیزی که درواقع خود آن چیز نیست. کذب یک اشتباه در قضاوت در مورد طبیعت چیزها است.

در کل، دو نوع دانش وجود دارد: قضاوت های روشنفکرانه ی خالص در مورد واقعیت های جهان هستی؛ و قضاوت های ارزیابی کننده، که تلویحاٌ ارزش یا اهمیت چیزها را اندازه می گیرد. داوری ها یا باورهای
روشنفکرانه ی خالص، به نوعی اهمیت خودشان را از ارتباط با ارزش ها کسب می کنند. اگر ارزش ها را از آن ها جدا کنیم، آن ها به خودی خودشان اهمیت ناچیزی دارند. ...

همانگونه که دونوع داوری وجود دارد، دونوع کذب نیز وجود دارند: اشتباه در پذیرفتن چیزهایی که واقعی نیستند، بعنوان چیزهای واقعی، و اشتباه در ارزیابی. اشتباه در ارزیابی می تواند به راه های زیر مرتکب شوند:

1) مهم پنداشتن چیزهایی که اهمیت ندارند،

2) بی اهمیت پنداشتن چیزهای مهم،

3) اهمیت دادن به چیزی که واقعاٌ چنان اهمیتی ندارد.

تمام این کذب ها مخلوق مایا هستند. ...در کلّ، اشتباهات در ارزیابی، بسیار موثرتر، گمراه کننده تر، منحرف سازنده تر و محدودکننده تر از اشتباهات در داوری های روشنفکرانه ی خالص در مورد برخی واقعیت های عینی هستند.

اشتباهات در ارزیابی، به سبب اثرات نافذ خواهش ها و خواسته های ذهنیsubjective برمی خیزند. ارزش های واقعی ارزش هایی هستند که چیزها در خودشان دارند. این ارزش ها ذاتی یا باطنی هستند و چون ذاتی هستند، مطلق و پایدار هستند و از زمان تا زمان و از شخص تا شخص مشمول تغییر نیستند. ارزش های کاذب از خواسته ها و خواهش ها سرچشمه می گیرند.
این ها وابسته به عوامل ذهنی هستند؛ و چون اینگونه وابسته هستند، نسبی و ناپایداراند و مشمول تغییر از زمان تا زمان و از شخص تا شخص هستند. ...

(برای مثال) زمانی که عزیزی می میرد، اندوه و احساس تنهایی وجود دارد؛ ولی این احساس خسران ریشه در وابستگی به آن شکل دارد، مستقل از آن روح. این شکل است که ازبین رفته است، نه روح. آن روح نمرده است؛
در طبیعت واقعی خودش، حتی دورهم نگشته است، زیرا که {روح} درهمه جا هست. با این حال، توسط وابستگی به بدن، آن شکل بااهمیت انگاشته شده بود. تمامی خواهش ها، خواسته ها، عواطف و افکار روی آن شکل متمرکز شده بودند؛ و زمانیکه آن شکل توسط مرگ ازبین می رود، یک خلاء وجود دارد، که خودش را از طریق دلتنگی برای آن وجود رفته بیان می کند. ... احساس تنهایی، خاطره ی ماندنی آن عزیز؛ اشتیاق اینکه او هنوز باید حاضر باشد، اشک های محرومیت، و آه های جدایی، همگی این ها به سبب ارزیابی خطا هستند: کار مایا {است}. ... مردم خوشبختی خود را توسط همه چیز بجز خداوند، که تنها منبع پایدار خوشی است، دنبال می کنند.

کارکرد مایا همچنین خودش را توسط دادن {مقدار} اهمیت به چیزی بیان
می کند که {آن چیز} به واقع دارد. این وقتی رخ می دهد که آداب، رسوم و تشریفات و سایر تمرینات بیرونی مذهبی به عنوان هدف و منظوری در خودشان مورد توجه قرار می گیرند. ... وقتی این ها به خودی خود بااهمیت تلقی شوند، آن ها بجای اینکه وسیله ای باشند برای بیان و تجلی زندگی، آن را در قید نگه می دارند. وقتی که توسط دادن اهمیت کاذب، به غیرواقعی اجازه دهیم که بر واقعی مسلط شود، سومین اصل جهل در مورد ارزیابی حاکم است. این نیز کار مایا است.


33. مایا: بخش دو: باورهای دروغین

زنجیرهایی که روح را در بند نگه می دارند اساساٌ از ارزش های دروغین یا خطا در مورد ارزشیابی تشکیل می شوند. ... تمامی باورهای دروغین همانقدر مخلوق مایا mayaهستند که ارزش های دروغین {آفریده ی آن} هستند، و این ها توسط مایا استفاده می شوند تا بازهم روح را با قیدهایش در جهل نگه دارد.

زمانی که مایا خود جایگاه شناخت را، که تعقل انسان است، اشغال و تصاحب کند، غیرقابل مقاومت می شود. چیره شدن بر مایا دشوار است زیرا با داشتن {نیروی} تعقل در تحت انقیاد خود، مایا تولید مانع می کند و از باورهای دروغین و توهمات حمایت می کند. مایا با کوشش برای ابقا و توجیه باورهای دروغین، در راه ادراک حقیقت ایجاد مانع می کند. ...

باورهای دروغین مخلوق مایا چنان ریشه دار و قوی هستند که به خودی خود،
به نظر بدیهی و مشهود می رسند. آن ها پوشش حقایق قابل اثبات را به خود
می گیرند و بدون اینکه مورد سوال واقع شوند پذیرفته می شوند. ...

زندگی فردی {انسان} بر حول بدن جسمانی و خواسته های آن متمرکز است. دست برداشتن از این باور که او بدن جسمانی نیست، شامل رهاکردن تمام
خواسته های مربوط به بدن و ارزش های کاذب مربوط به آن می شود. ... بنابراین، این باور که فرد بدن جسمانی اش هست امری طبیعی می شود.
این باوری است که نگه داشتنش آسان و ریشه کن کردنش دشوار است. از سوی دیگر، به نظر می آید که باور اینکه او چیزی جز بدن جسمانی است نیازمند گواه و دلیل قانع کننده است. نگه داشتن این {باور جدید} دشوار و مقاومت {در برابر آن} آسان است. باوجود تمام این ها، زمانی که ذهن از تمامی خواهش ها و وابستگی ها سبکبار شود، باور اینکه او بدن جسمانی اش است به نظر دروغین می آید و باور اینکه او چیزی بجز این جسم مادی است به نظر واقعی می آید. ... (همین اصل برای کسی که زندگی او بعدها حول بدن لطیف و / یا بدن ذهنی اش متمرکز است صدق می کند.) برای رهاکردن این باور که او این نفس-بدن است، از فرد درخواست می شود تا خود هسته ی این {باور} را که خودش را چگونه می پنداشته است رها کند. بنابراین، رهاکردن این آخرین نشان باقیمانده از کذب دشوارتربن چیز است. ولی این آخرین کذب از دروغ های پیشین، که به نظر، واقعیت های غیرقابل چالش می نمودند، ماندنی تر نیست. این نیز پایان خودش را دارد و زمانی که روح اشتیاق خودش را برای داشتن یک هستی جداگانه
وامی نهد، به دور می افتد.

زمانیکه روح خودش را متفاوت از بدن های جسمی، لطیف و ذهنی بشناسد، خودش را بی نهایت خواهد دانست. بعنوان یک روح نامحدود، او کاری نمی کند؛ فقط هست. زمانی که ذهن به روح فردی اضافه می شود، به نظر می رسد که فکر می کند appears to think. وقتیکه بدن لطیف به روح همراه با ذهن اضافه
می شود، به نظر می رسد که می خواهد
appears to desire. زمانیکه بدن زمخت به این ها اضافه شود، به نظر می رسد که روح مشغول انجام اعمال است. باور اینکه روح کاری انجام می دهد، یک باور کاذب است. ... روح نه درگیر فکرکردن است و نه هیچ کار فیزیکی دیگر. ...

... روح در ورای {ویژگی های} متضاد تجربه قرار دارد، ولی خودش را چنین نمی شناسد. و بنابراین، به سبب هویت گیری با ذهن و بدن های لطیف و زمخت، تجربه هایی را به خود می گیرد که مشخصه ی {نیروهای} متضاد هستند. روح که با ذهن و بدن ها{ی لطیف و زمخت} مخلوط شده است دریافت کننده ی رنج ها و لذت ها می شود. بنابراین لذت ها و رنج هایی که انسان می برد همگی ریشه در جهل دارند. ... این روح و بدن ها هستند که همگی باهم موضوع تجربه های دوگانه قرار دارند، ولی روح، در ذات حقیقی خود، ورای دوگانگی های تجربی قرار دارد. بنابراین، این ذهن و بدن ها هستند که مامور اعمال هستند و موضوع تجربه های دوگانه. ... روند روح گرفتن بر اساس جهل قرار دارد، زیرا که روح در ذات حقیقی خود بطور ابدی غیرمشروط، غیر متغیر و نامحدود است. توسط جهل یا کارکرد مایا است که{روح} به نظر مشروط، قابل تغییر و محدود
می رسد.


34. مایا: بخش سه: رفتن به ورای کذب

انسان مایا-زدهmaya-ridden person در بلاهت جهل، دروغ های بیشماری را در آغوش می کشد؛ و دروغ ها از همان آغاز، در درون خودشان ناکفایتی و ورشکستگی خود را حمل می کنند. دیر یا زود کذب آن ها آشکار می شود.
این {امر} انسان را به این پرسش می رساند: "فرد چگونه کذب را همچون کذب تشخیص و تمیز می دهد؟" برای خلاصی از کذب، هیچ راهی بجز شناختن کذب وجود ندارد، ولی تازمانیکه این {تمیز و تشخیص} به نوعی از آغاز در خود کذب موجود نبوده باشد، این شناخت کذب هرگز دست نخواهد داد. ...

... کذب نشان و انگ ناقص بودن و ارضاکننده نبودن، گذرابودن و موقتی بودن را با خود دارد. {کذب} به چیزی دیگر اشاره می کند. برای شخص چنین وانمود
می کند که چیزی بزرگتر و واقعی تر از آنچه را که هست در خود پنهان دارد. کذب به خودش خیانت می کند و با چنین کاری، فرد را به شناخت حقیقت رهبری می کند.

دروغ ها دو نوع هستند: آن ها که از تفکر سطحی و نامنظم برمی خیزند، و آن ها که از تفکر فاسد و معیوب سرچشمه می گیرند. دروغ هایی که از تفکر سطحی برمی خیزند از دروغ هایی که از تفکر ناپاک سرچشمه می گیرند کم ضررتر هستند. ... دروغ هایی که از نامنظم عمل کردن تعقل برمی خیزند مانند اختلالات عملکردی (بدن) هستند، و دروغ هایی که ریشه در تباهی تعقل دارند مانند اختلالات ساختاری (بدن) هستند. درست همانگونه که تصحیح اختلالات عملکردی آسان تر از علاج اختلالات ساختاری هستند، تصحیح دروغ های ناشی از تنظیم نبودن کاربرد تعقل آسان تر است از تصحیح دروغ های ناشی از تباهی تعقل. ... این مستلزم روند رنج آور دورساختن آن خواهش ها و وابستگی هایی است که مسئول تباهی تعقل هستند. ... ولی باورهای کاذب که توسط جست و جوی کاذب تغذیه می شوند دژهای مایا هستند. این ها شامل {خطاهای} بس بیشتری از خطاهای روشنفکرانه هستند و توسط ادعاهای مخالف روشنفکرانه ی خالص برطرف نمی گردند. ... برای زدودن دروغ های معنوی، عمل صادقانه یک پیش نیاز است. ادارک حقایق روحانی مستلزم تفکر شدید و پرتلاطم محض نیست، بلکه نیاز به تفکر شفاف و روشن دارد، و شفافیت واقعی افکار ثمره ی یک ذهن خالص و آرام است. قبل از رهاکردن آخرین بقایای کذب مخلوق مایا، خداوند را همچون حقیقت نمی توان شناخت. ...

...نفس-ذهنego-minds های مختلف، بدن های مختلف، شکل های مختلف وجود دارند، ولی روح یکی است. ... روح همیشه غیرقابل تقسیم است و چنین خواهد ماند. اساس تمامی ذهن-نفس ها و بدن های مختلف، که انواع گوناگون تفکر و اعمال را انجام می دهند وانواع بیشمار تجربه ها را دارند، یک روح غیرقابل تقسیم است. ولی این روح غیرقابل تقسیم همیشه ورای تمام تفکرات و اعمال و ورای تمامی تجربه های دوگانه قرار دارد و خواهد داشت. ... با انداختن آخرین بقایای کذب که مخلوق مایا هستند، روح فردی نه تنها ماهیت واقعی خود را جدا از بدن های زمخت، لطیف یا ذهنی می داند، بلکه خودش را همچون خداوند تشخیص می دهد، که تنها واقعیت {موجود} است. ... همچنین روح فردی در می یابد که
به نوعی ذهن، بدن لطیف و بدن زمخت شده بود و سپس خودش را با تمام این توهمات خودساخته هویت داده بود.


35. مایا: بخش چهار: خداوند و مایا

خداوند بی نهایت است زیرا فوق تضادهای دوگانه ی محدودکننده قرار دارد.
او ورای جنبه های محدود خیر و شرّ، کوچک و بزرگ، درست و خطا، فضیلت و رزیلت، خوشی و رنج قرار دارد؛ بنابراین او بی نهایت است. ... خداوند فقط در ورای دوگانگی های فوق است که بی نهایت است. ...

... دنیای محدود و کاذب چیزها چگونه موجود می شود؟ چرا وجود دارد؟
این {دنیا} توسط مایا، یا اصل جهل آفریده شده است. مایا {خود} توهّم نیست؛ خالق آن است. مایا دروغین نیست، چیزی است که تاثیرات دروغین می بخشد.
مایا غیرواقعی نیست؛ چیزی است که واقعی را به نظر غیرواقعی و غیرواقعی را به نظر واقعی می سازد. مایا دوییت نیست، سبب دوییت است. ... هرچیز که محدود و متناهی باشد به دنیای توهمات تعلق دارد، درحالیکه آن اصل که این توهم چیزهای محدود را سبب می شود، باید به نوعی توهم انگاشته نشود.

مایا را نمی توان محدود درنظر گرفت. یک چیز توسط مکان و زمان محدود
می شود. مایا در مکان موجود نیست و نمی تواند توسط آن محدود گردد. مایا در فضا نمی تواند محدود شود زیرا خود فضا مخلوق مایا است. فضا، با تمام چیزهایی که دربر دارد، یک توهم است و بستگی به مایا دارد. بااین حال، مایا
به هیچ وجه به فضا وابسته نیست. بنابراین نمی تواند توسط محدودیت های فضا متناهی شود. همچنین مایا توسط محدودیت های زمان محدود نمی شود. باوجودیکه مایا در حالت فراآگاهی پایان می گیرد، نباید به این دلیل آن را محدود تصور کرد. مایا نمی تواند آغاز و پایانی داشته باشد زیرا خود زمان مخلوقی از مایا است. ... بنابراین مایا را می توان در بهترین وجه، هم واقعی و هم نامتناهی دانست،
به همان ترتیب که خداوند معمولاٌ هم نامتناهی و هم واقعی درنظرگرفته می شود. بااین وجود، مایا نمی تواند در غایت واقعی باشد. هرکجا که دوییت وجود داشته باشد، محدودبودن در هردو سو وجود دارد. یکی آن چیز دیگر را محدود
می سازد. دو بی نهایت نمی تواند وجود داشته باشند. ... بنابراین از این دیدگاه، درواقع به نظر می آید که مایا محدود می شود و بنابراین غیرواقعی. ... بنابراین گفته شده است که مایا سایه ی خداوند است. ...

... معمای وجود مایا هرگز نمی تواند قبل از ادراک {خداوند} نهایتاٌ حل شود: جایی که دانسته می شود که مایا در واقعیت وجود ندارد. ... خودشناسی توسط نگاه کردن به دورن برای روح واقع می شود و توسط غلبه بر مایا. در این خودشناسی، {روح} نه تنها می داند که نفس-ذهن ها و بدن های مختلف هرگز وجود نداشته اند، بلکه همچنین می داند که تمامی کائنات و خود مایا هرگز بعنوان یک اصل جداگانه وجود نداشته اند. هرگونه واقعیتی که مایا تاکنون داشته، اینک توسط وجود غیرقابل تقسیم آن روح یگانه بلعیده شده است. اینک روح فردی به این شناخت رسیده است که همیشه و از ازل خودش را می شناخته و بطور ازلی دانش، سرور، قدرت و هستی بی نهایت، و از ازل از دوگانگی ها آزاد بوده است. ولی این والاترین شکل خودشناسی برای تعقل قابل دسترسی نیست و جز برای آنان که به اوج ادراک نهایی رسیده اند غیرقابل فهم است.


36. موقعیت خوشبختی

هر موجودی در این دنیا در پی خوشبختی است، و انسان استثناء نیست. در ظاهر انسان به انواع چیزها دل می بندد، ولی در نهایت، آنچه که او می خواهد، یا هر عملی که انجام می دهد بخاطر {کسب} خوشبختی است. ... (او مشتاق داشتن قدرت است، برای به دست آوردن پول سخت می کوشد، خواهان دانش، سلامت، زیبایی، علم، هنر یا ادبیات است و یا برای توفیق در دنیا و شهرت مبارزه می کند: {همه} به این سبب است که او امید دارد با به دست آوردن این ها خوشبختی را بیابد.) انسان از طریق اعمال و پیگیری هایش می خواهد که خوشبخت باشد. خوشبختی آن نیروی غایی است که انسان را در تمام اعمالش برمی انگیزد.

همه کس در جست و جوی خوشبختی است، بااین حال بیشتر افراد در نوعی از رنج غوطه ور هستند. اگر گاهی اندکی خوشبختی جزیی در زندگی به دست بیاورند، {این خوشبختی} نه اصیل است و نه پایدار. زندگی آنان هرگز یک سری از خوشی های غیرمخلوط نیست. {زندگی آنان} بین دو {قطب} متضاد درد و لذت حرکت می کند که مانند ابرهای تیره و رنگین کمان درخشان درهم پیچیده است. آن لحظات خوشی که گاه به گاه در زندگی آنان پدیدار می شود به زودی ازبین می رود (مانند رنگین کمان). ... اگر این لحظات خوشی اثری ازخود برجای بگذارند، خاطره ی آن لحظات فقط درد ازدست دادن آن ها را افزایش
می دهد. چنین خاطره ای میراث تغییرناپذیر بیشتر لذت ها است.

انسان در جست و جوی رنج نیست، ولی رنج بعنوان حاصل غیرقابل اجتناب خود روشی که او در پی خوشبختی است به سراغش می آید. او توسط برآوردن
خواسته هایش درپی خوشبختی است، ولی چنین ارضایی هرگز یک چیز مطمئن نیست. بنابراین، انسان در پیجویی خواسته هایش، همچنین بطور غیرقابل پرهیزی آماده ی رنج بردن از ارضا نشدن خواسته هایش می گردد. ... ارضای خواسته ها به پایان آن ها ختم نمی شود، آن ها برای مدتی فروکش می کنند، فقط برای اینکه دوباره با شدت بیشتری پدیدار گردند. ... بنابراین خواسته های دنیایی هرگز
نمی توانند {انسان را} به خوشبختی پایدار راهنمایی کنند. برعکس، آن ها بطور ثابت و تغییرناپذیری انواع رنج ها را دعوت می کنند. ... خواسته دلیل غیرقابل اجتناب رنج بسیار است: این قانون است.

... گاهی رنج شدید انسان را از زندگی دنیا وارسته می کند، ولی این وارستگی غالباٌ توسط یک سیل جدید از خواسته ها به کنار می رود. ... ولی این افکار و وارستگی زاده شده از آن ها، عمر کوتاهی دارند. آن ها بزودی ازیاد می روند و شخص باردیگر وابستگی هایش به دنیا و اشیای فریب دهنده ی آن را از سر
می گیرد. ... این حالت از وارستگی همچنان که ناگهانی است، موقتی {هم} هست. ...

گاهی حالت وارستگی ماندگار تر است و نه تنها برای مدت قابل ملاحظه ای پایداری می کند، بلکه بطور جدی نگرش عمومی فرد را نسبت به زندگی تغییر
می دهد. ... این دلزدگی و انزجار از دنیا به دلیل تاثیرات قوی یک بداقبالی است و پاینده نیست زیرا از ادراک زاده نشده است. ... وارستگی کامل یکی از شروط اساسی برای خوشبختی پایدار و واقعی است. انسانی که وارستگی کامل دارد دیگر برای خودش رنج، که مسبب آن اسارت بی پایان توسط خواسته ها است،
نمی آفریند. ...

بشریت در رنج فراوان به سر می برد: {رنج های} جسمانی و ذهنی. از این دو، رنج ذهنی حاد تر است. ... درست نیست که تاکید زیادی روی رنج های جسمانی صرف شود. با تمرین اراده و بردباری می توان آن را تحمل کرد. رنج واقعی که به حساب می آید ذهنی است. حتی یوگی هایی که می توانند دردهای عظیم جسمانی را تحمل کنند، رها شدن از رنج های ذهنی را، که ریشه در ناکام ماندن خواسته ها دارد، دشوار می یابند. اگر انسان هیچ خواسته ای نداشته باشد، تحت هیچ شرایط دشواری ناشاد نیست. ... حالت بی خواهش بودن کامل در هر فردی بحالت مکنون و پنهان وجود دارد. و زمانیکه توسط وارستگی کامل شخص به حالت هیچ نخواستن برسد، فرد به منبع درونی تمام ناشدنی خوشبختی ابدی و محو نشدنی دست پیدا می کند ( این حالت وابسته به اشیاء دنیا نیست بلکه توسط خودشناسی و ادراک خویشتن تقویت می شود.


37. خداوند بعنوان عشق بی پایان

آنان که می کوشند خداوند را فقط توسط عقل درک کنند به مفهومی سرد و خشک می رسند که خود جوهر ذات خدایی را کسر دارد. این درست است که خداوند دانش بی نهایت، هستی بی نهایت، قدرت بی نهایت و سرور بی نهایت است،
ولی تازمانی که خداوند بعنوان عشق بی نهایت درک نشود، او درک نشده باقی
می ماند. در حالت ماوراء، که تمامی کائنات از آن سرچشمه می گیرد و در نهایت در آن ممزوج می شود، خداوند عشق بی نهایت ازلی است. ...

زمانی که خداوند خود را در و ازطریق شکل های تجلی یافته ی کائنات تجربه
می کند، از مراحل زیر گذر می کند:

1) تجربه ی خودش همچون {چیزی} به غایت محدود؛

2) تجربه ی خودش همچون {چیزی که} کم تر و کم تر محدود است و بیشتر و بیشتر مانند عشق بی نهایت است، و

3) تجربه ی خودش همچون چیزی که واقعاٌ هست ( بی نهایت در جوهر و در وجود.

تجربه ی محدودیت در عشق به سبب جهلی که حاصل سانسکاراها است دست می دهد (تاثیراتی که محصول جانبی تکامل آگاهی هستند.) و مشخصه ی روند بی نهایت شدن عشق، رهاشدن از این سانسکارراهای محدودکننده است.

همچنانکه عشق پنهان در کائنات از مراحل ابتدایی و تقریباٌ ناخودآگاه قلمروهای مختلف گذر می کند، به تدریج خودش را بعنوان شهوت در قلمروی حیوانی پدیدار می سازد. پیدایی {عشق} در آگاهی انسانی نیز در ابتدا
به شکل شهوت است. شهوت محدودترین شکل عشق در آگاهی انسانی است. ...

وقتی که آگاهی انسانی کاملاٌ درگیر دوییت های سپهر وجود است، عشق
نمی تواند خودش را بعنوان چیزی جز شهوت، از هر نوع آن، بیان کند. ...

ذهن نیز آرزومند محسوسات بدنی {مانند} بینایی، بویایی، شنوایی و لامسه است؛ و زندگی خام نفسانی خودش را توسط هیجانات ناشی از این محسوسات تغذیه می کند. شهوت، از هر نوع آن یک درگیرشدن با شکل های زمخت است، مستقل از روح {پنهان} در پشت آن ها. {شهوت} بیانگر وابستگی محض به اشیاء جسمانی است.

... وقتی که قلب در چنگال شهوت قرار دارد، روح، مانند همیشه در حالت وهم یا بلاهت به سر می برد. عملکرد روح توسط جهل محدود کننده به شدت مختصر و منحرف می شود. نیروهای بالقوه ی والاتر روح از بیان شدن و ارضا شدن محروم می گردند و این عقیم ماندن و تعلیق زندگی روح سبب {پیدایی} حالت مقیدبودن کامل می شود. ...

... حتی در پست ترین و شهوانی ترین زندگی در سپهر زمخت، خداوند خود را بعنوان عاشقlover تجربه می کند؛ ولی این حالت عاشقی است که کاملاٌ از طبیعت واقعی خویش یا خداوندِ معشوق God the beloved بی خبر و غافل است. ... ولی برای مشرف شدن به عشق بی نهایت، عاشق باید از دو
مرحله ی دیگر که مشخصه ی سپهرهای لطیف و ذهنی هستند گذر کند.

عاشق در سپهر لطیف از شهوت رها نیست، ولی شهوتی که او تجربه می کند مانند {شهوت} در سپهر زمخت، غلیظ نیست. شدت شهوت در سپهر لطیف تقریباٌ نصف { شدت شهوت} در سپهر زمخت است. ... و همچون اشتیاق برای یکی شدن با معشوق (تجربه می شود.)

بنابراین، در سپهر زمخت، عشق خودش را همچون شهوت بیان می کند و در سپهر لطیف خودش را همچون اشتیاقlonging بیان می سازد. شهوت، اشتیاق برای محسوسات است و اینگونه، در انگیزش، تماماٌ خودخواهانه است. ... در مقایسه با شهوت، اشتیاق شکل کمتر محدود شده ی عشق است.
در اشتیاق، حجاب دوییت شفاف تر می شود و کمتر مانع می شود، زیرا که اینک عاشق آگاهانه می کوشد تا توسط آرزوکردن حضور او{معشوق یا خداوند} بر دوییت بین عاشق و معشوق چیره شود. ...

عاشق در سپهر ذهنی حتی {از این هم} بیانی والاتر و آزادانه تر دارد. در این مورد، باوجودی که شهوت بطور کامل ازبین نرفته است، تقریباٌ تصعید شده است. فقط در حدود یک چهارم از شهوت اصلی {اولیه} سپهر زمخت باقی مانده است، ولی به شکل پنهان و بدون هیچگونه تجلی. ... در سپهر ذهنی عشق خودش را همچون تسلیم کامل به اراده ی خداوند، معشوق، بیان
می سازد. تمامی خواهش های خودخواهانه، شامل آرزوکردن حضور معشوق، ازبین رفته اند، زیرا که اینک تاکید منحصراٌ روی سزاواربودن {عاشق} و اراده ی معشوق و یکی شدن با او است. خودخواهی تماماٌ پاک شده است و یک رها شدن فراوان عشق در شکل خالص آن وجود دارد. بااین وجود، حتی در سپهر ذهنی، عشق بی نهایت نگشته است، زیرا که آن پرده ی نازک دوییت که عاشق را از معشوق جدا می کند هنوز وجود دارد. ...

وقتی که فرد به ورای ذهن خود دست بیابد، عشق در وجود {خود} و در بیانش بصورت آگاهانه بی نهایت می گردد. چنین عشقی به درستی {عشق} الهی خوانده می شود، زیرا {این} ویژگی وضعیت خدایی است که در آن
بر تمام دوییت ها در نهایت چیره شده است. در عشق الهی شهوت کاملاٌ
ازبین رفته است. حتی به شکل پنهانی نیز وجود ندارد. عشق الهی در جوهر و بیان خود نامحدود است، زیرا تجربه ی روح {فردی} است، توسط خود روح {اعظم}. در سپهرهای زمخت، لطیف و ذهنی، عاشق از جدابودن خود از خداوند، معشوق، آگاه است؛ ولی وقتی تمام این سپهرها درنوردیده می شوند، عاشق از یگانه بودنش با معشوق آگاه است. عاشق خویشتن را در وجود معشوق گم می کند و می داند که او با معشوق یکی است. عشق الهی تماماٌ از اسارت خواسته ها یا نفس محدودکننده آزاد است. در این حالت بی نهایت بودن، عاشق وجودی جدا از معشوق ندارد، او خود معشوق است.

بنابراین، فرد خداوند را همچون عشق بی نهایت دارد: {خدایی که} نخست خود را در شکل های خلقت محدود می کند و سپس بی نهایت بودنش را توسط مراحل مختلف خلقت دوباره به دست می آوردrecovers . ... و در نهایت، عاشق ناپدید می گردد و با معشوق الهی ممزوج می شود تا اتحاد بین عاشق و معشوق را، در واقعیت غایی و ازلی خداوند، بعنوان عشق بی نهایت، درک کند.


38. آواتار

هرموجود زنده، آگاهانه یا ناآگاهانه یک چیز را می جوید. این طلب، در شکل های پست تر حیات و در انسان های کمتر پیشرفته، بصورت ناخودآگاه وجود دارد؛
در انسان های پیشرفته، آگاهانه است. موضوع این طلب نام های مختلف دارد: خوشبختی، آرامش، آزادی، حقیقت، عشق، کمال، خودشناسی، خداشناسی،
اتحاد با خداوند. در اساس، این یک جست و جو برای تمام این چیزها است،
ولی به شیوه ای مخصوص. هرکسی لحظاتی از خوشی، لمحاتی از حقیقت،
تجربه هایی زودگذر از اتحاد با خداوند داشته است؛ آنچه آنان می خواهند،
پایدار ساختن این ها است. آنان می خواهند در وسط تغییرات پیوسته، واقعیتی پایدار را برقرار سازند.

این خواسته ای طبیعی است که اساس آن یک خاطره است از یگانگی اساسی او با خداوند ({خاطره ای} مبهم یا شفاف بسته به پایین یا بالا بودن مرتبه ی روح فردی). زیرا که هر موجود زنده یک تجلی جزیی از خداوند است: که فقط توسط کمبود شناخت طبیعت واقعی خودش مشروط شده است. درواقع، تمامی {روند} تکامل، تکاملی است از الوهیت ناخودآگاه به الوهیت خودآگاه؛ که در آن،
خود خداوند که در اساس ازلی و تغییرناپذیر است، شکل های متنوع و بی نهایتی
به خود می گیرد، از تنوع بی نهایت تجربه ها لذت می برد و به ورای تنوعات
بی نهایت از محدودیت های خود-تحمیلی می رود. تکامل از دیدگاه خالق یک تفریح الهی
a divine sport است که در آن، {خداوند} نامقید، در میان تمامی قیدها، بی نهایت بودن دانش، قدرت و سرور خودش را آزمایش می کند. ولی تکامل از دیدگاه مخلوق، با دانش محدود، قدرت محدود و ظرفیت محدود خودش برای سرور، حماسه ای است از استراحت و مبارزه، خوشی و اندوه و عشق و نفرت متناوب (تا اینکه در شخص کامل شده، خداوند به جفت های متضاد تعادل می بخشد و {او} به ورای دوییت می رسد.

آنگاه مخلوق و خالق خودشان را یگانه تشخیص می دهند؛ نامتغییر بودن در میان تغییر مستقر می گردد و ابدیت خودش را در میان زمان تجربه می کند. خداوند خویش را همچون خداوند تشخیص می دهد: تغییرناپذیر در جوهر، بی نهایت در تجلیات و پیوسته مسرور از شناخت خویش. این ادراک فقط می تواند در دل زندگی صورت بگیرد، زیرا تنها در میان زندگی است که محدودیت ها می توانند تجربه و درنوردیده شوند transcended ؛ و لذت آزادی از محدودیت ها، که به دنبال آن می آید می تواند تجربه شود. این آزادی از محدودیت ها سه شکل به خود می گیرد.

بیشتر روح های خداآگاه، بی درنگ و برای همیشه بدن را ترک می گویند و تا ابد در جنبه ی نامتجلی خداوند ممزوج می شوند. آنان فقط از سرور آن اتحاد آگاه هستند. برای آنان خلقت دیگر وجود ندارد. چرخه های پیوسته ی زاده شدن و مرگ آنان به سر رسیده است. این {شکل} را موکشاmuksha یا رهایی
می خوانند.

برخی از روح های خداآگاه بدن را برای مدتی نگه می دارند؛ ولی آگاهی آنان کاملاٌ در جنبه ی نامتجلی خداوند ممزوج است، و بنابراین آنان نه از بدن هایشان آگاه هستند و نه از خلقت. آنان بطور مدام سرور، دانش و قدرت خداوند را تجربه می کنند؛ ولی نمی توانند بطور خودآگاه از این {تجربه} در خلقت و یا برای یاری دادن به دیگران برای رسیدن به رهایی استفاده کنند. بااین وجود، حضور آنان روی زمین برای متمرکز شدن و تشعشع قدرت، دانش و سرور خداوند، مانند یک نقطه ی کانونی است؛ و کسانی که به ایشان روی می آورند و آنان را عبادت
می کنند از تماس با آنان سود معنوی می برند. این روح ها را مجذوب کامل
Majzoobs-e-Kamil (majzube kamel) می خوانند؛ و این خاص از رهایی ویده موکتیVideh Mukti یا رهایی با وجود بدن خوانده می شود.

تعدای از روح های خداآگاه بدن را نگه می دارند، بااین حال از خویشتن بعنوان خداوند در هردو جنبه ی متجلی و نامتجلی آگاه هستند. آنان خود را هم بعنوان جوهره ی نامتغییر الهی می شناسند و هم بعنوان تجلیات متنوع بی نهایت او.
آنان خود را همچون خداوند جدا از مخلوق؛ همچون خداوند خالق، نگه دارنده و نابودکننده ی تمامی خلقت؛ و هم بعنوان خداوندی که محدودیت های خلقت را پذیرفته و به ورای آن رفته است می شناسند. این روح ها بطور مدام آرامش مطلق، دانش، قدرت و سرور بی نهایت را تجربه می کنند. آنان از این تفریح الهی خلقت تماماٌ لذت می برند. آنان خود را بعنوان خداوند موجود در همه چیز
می شناسند، بنابراین قادر هستند به همه چیز کمک معنوی بدهند و پس به ارواح خداشناس دیگر یاری می رسانند، چه بعنوان مجذوب کامل، پراماهانسا ها
paramhansas، جیوان موکتا ها jivanmukhtas؛ و یا حتی مرشدان راستینsadgurus.

در هر زمان پنجاه و شش روح خداآگاه در دنیا وجود دارند. آنان همیشه در آگاهی یکی هستند. آنان همیشه در عملکرد متفاوت هستند. بیشتر اوقات آنان برای عموم مردم ناشناخته هستند واز عموم جدا زندگی و کار می کنند، ولی پنج تن از آنان، که به نوعی بعنوان بدنه ی هدایت کننده عمل می کنند، همیشه در جامعه کار
می کنند و برجسته می شوند و اهیت می یابند. این پنج نفر بعنوان مرشدان کامل خوانده می شوند. در دوران آواتاری
Avataric periods ، {شخص} آواتار، بعنوان سرآمد مرشدان کامل، جایگاه خود را بعنوان سر این بدنه و سلسله مراتب روحانی می یابد.

دوران های آواتاری مانند فصل بهار هستند: جریان تازه ای از قدرت می آورند، یک بیداری تازه در آگاهی، یک تجربه ی تازه از زندگی (نه تنها برای تعدادی اندک، بلکه برای همگان). {در این دوران} کیفیت های انرژی و هشیاری،
که فقط توسط تعداد اندکی از روح های پیشرفته مورد استفاده و لذت بوده، برای تمامی بشریت قابل دسترسی هستند. زندگی، در تمامیتش، به سطح بالاتری از آگاهی گام می گذارد و با سطحی جدید از انرژی به حرکت در می آید. انتقال از محسوسات به معقولات یک چنین گامی بود، انتقال از تعقل به شهود، گام دیگری خواهد بود.

این جریان تازه از محرکه ی خلاق، از طریق واسطه ی آواتار __که یک شخصیت الهی و تجلی خداوند به نوعی ویژه است، متجلی می شود. آواتار نخستین روح فردی بوده که از روند پیچیده ی تکامل بعنوان مرشد راستین بیرون آمد و او تنها آواتاری است که هرگز متجلی شده یا خواهد شد. خداوند از طریق او، نخست سفر از الوهیت ناخودآگاه به الوهیت خودآگاه را کامل کرد: او نخستین موجودی بود که ناخودآگاه بصورت انسان درآمد تا خودآگاهانه خداوند بشود. خداوند توسط او بطور متناوب، برای آزادی بشریت، بطور آگاهانه انسان شد.

آواتار در شکل های مختلف، تحت نام های مختلف، در زمان های مختلف و در مکان های مختلف دنیا ظاهر می شود. از آنجا که ظهور او با نوزایش روحانی انسان همزمان است، دوران قبل از تجلی او همیشه دورانی است که بشریت از حملات سخت و دردناک دوران قبل از زایش در رنج و عذاب است. به نظر
می رسد که انسان بیش از همیشه اسیر خواهش ها شده است و بیش از همیشه توسط طمع رانده می شود و درگیر ترس شده و توسط خشم زدوده شده است. قدرتمندان بر ضعفا حاکم شده اند؛ ثروتمندان بر فقرا ظلم می کنند؛ و توده های عظیم مردم توسط تعداد اندکی که در قدرت هستند استثمار می شوند. فرد انسان، که هیچ آرامش و استراحتی نمی یابد، می خواهد خودش را در هیجانات فراموش کند. اعمال ضداخلاقی افزایش می یابند، جنایات رونق می گیرند و مذهب {واقعی} مورد تمسخر قرار می گیرد. فساد در میان نظم اجتماعی رواج می گیرد. نفرت های طبقاتی و ملی برخاسته و پرورش داده می شوند. جنگ ها درمی گیرند. بشریت مستاصل می شود. به نظر می رسد که هیچ امکانی برای بند آوردن امواج نابودی وجود ندارد.

در این لحظه آواتار ظاهر می شود. او که تجلی تمام خداوند به شکل انسان است، مانند معیاری است که انسان می تواند خودش را در مقابل او اندازه بگیرد که چه هست و چه می تواند بشود. او معیارهای ارزش های انسانی را توسط تعبیرکردنشان بر اساس زندگی الهی انسان مصداق می بخشد.

او به همه چیز علاقه دارد ولی نگران هیچ چیز نیست. کوچکترین سانحه ممکن است همدردی او را برانگیزد؛ بزرگترین فاجعه او را ناراحت نخواهد کرد. او ورای تناوبات درد و لذت، خواهش و ارضا، استراحت و تقلا، مرگ و زندگی است. برای او این چیزها بطور یکسان توهماتی هستند که او به ورای آن ها رفته است و دیگران در اسارت آن ها هستند و او از آن ها رها گشته است. او از هر موقعیتی استفاده می کند تا دیگران را به سمت شناخت {خداوند} هدایت کند.

او می داند که افراد وقتی می میرند از بودش باز نمی مانند و بنابراین نگران مرگ نیست. او می داند که نابودی باید قبل از ساختن وجود داشته باشد و اینکه آرامش و سرور از رنج زاده می شوند و اینکه رهایی از قید اعمال از میان مبارزه
برمی خیزد. او فقط نگران اهمیت ها است.

او در وجود کسانی که با او در تماس هستند عشقی را بیدار می سازد که تمامی خواهش های نفسانی را در میان شعله ی یک خواهش، که خدمت به او است،
می سوزاند. آنان که زندگی خودشان را وقف او می کنند به تدریج در آگاهی با او هم هویت می شوند. انسانیت آنان کم کم در الوهیت او جذب می شود و آزاد
می شوند.

... آواتار بشریت معاصر را به ادراکی از روحانیت واقعی خودش بیدار می سازد، به کسانی که آماده هستند رهایی اعطا می کند و زندگی روح را در زمان خودش تسریع می بخشد. برای آیندگان نیروی محرک وجود الهی انسانی او باقی می ماند: نمونه ای از شرافت یک زندگی که بطور عالی طی شده، عشقی نامخلوط با خواهش ها، قدرتی که فقط برای {خدمت به} دیگران به کار برده شده، آرامشی که توسط جاه طلبی ها مختل نشده، دانشی که توسط اوهام کمرنگ نگشته است.
او امکان یک زندگی الهی را برای تمامی بشریت به نمایش گذاشته است، نمونه ای از یک زندگی بهشتی در روی زمین. آنان که شهامت و صداقت لازم را دارند
می تواند هروقت که اراده کنند از او پیروی کنند.

آنان که از نظر معنوی بیدار هستند مدتی است که می دانند که درحال حاضر دنیا در دورانی به سر می برد که همیشه در زمان قبل از ظهور آواتار قرار داشته است. اینک حتی مردان و زنان غیربیدار نیز این را می دانند. آنان از میان تاریکی خود به دنبال نور می گردند؛ از میان اندوهشان آرزومند رفاه هستند؛ آنان در میان کشاکشی که خود را به آن انداخته اند، برای آرامش و نجات دعا می کنند....